#شاهین_پارت_137
- حالتون خوبه؟
لحنش برعکس دقایق قبل، با نرمش همراه بود. باز سرم بالا رفت و چند لحظه به صورتش نگاه کردم.
- خوبم! برو به کارت برس!
نازنین سریع چشم گرفت و برگشت. در را هنوز نبسته بود که دوباره سرش را وارد اتاق کرد:
- ببخشید آقای منصوری ... می خوان شما را ببینن!
اسم آشنا بود اما نه آن قدر که با تعجب نگاه نکنم! نازنین، آه کشید و از جلوی در کنار رفت تا صورت خندان طاها، با موهایی که برعکس یک هفته ی قبل، مرتب تر شانه شده بود، جلوی رویم باشد!
-سلام ، صبح بخیر ..
با سر سلامی دادم تا طاها در را ببندد. با قدم های بلند خودش را به میز من رساند و لپ تاپی که دستش بود را روی میز قرار داد:
- آقا تمام کار طبق خواسته ی شماست... تا هفتاد و دو ساعت هم ضبط می کنه اما بعدش یا باید خودتون آرشیو کنید یا خود دستگاه حافظه رو پاک می کنه تا جا داشته باشه برای ضبط روزهای بعد!
حواسم به صفحه ی لپ تاپ و عکس سیاه و سفیدِ پس زمینه اش بود . دنبال این می گشتم که حرف هایی که طاها می زد، به کجای کار ما ربط دارد! طاها سریع نرم افزاری را باز کرد و با دیدن دوربین هایی که میز خالی نازنین را و البته دوربینی که دیوار عقب و قسمتی از صندلی او را نشان می داد، تعجبم بیشتر شد.
- خوبه ؟ این که جلوتر کار گذاشتم ، پشت کتابخونه ست! از گرد و خاکش مطمئن شدم زیاد بهش دست نمی زنن! همین دوربین صدا داره ، کیفیت صدا از این جا خیلی خوب بود!
چشمان گشاد شده ام از صفحه ی لپ تاپ به صورت خندان طا ها رسید:
- می خواین بشنوین؟
نگاه خیره ام، لبخند طاها را جمع کرد و با احتیاط صاف ایستاد. دوباره چشم گرفتم و به لپ تاپ نگاه کردم. نازنین پشت میزش نشست و من یک باره تمام اتفاقات هفته ی گذشته را به یاد آوردم! نازنین به من خیانت می کرد؟ نفس عمیقی کشیدم . خب باید این مسئله را هم حل می کردم ، گرچه به نظرم از اتفاقی که دیشب افتاده بود، قابل هضم تر بود! لپ تاپ را کمی با دست به سمت خودم کشیدم:
- اینو باید تو لپ تاپ من بریزی!
- حتما آقا ... همین الان بدین، دو دقیقه ست!
طاها باز هم به جنب و جوش افتاده بود. لپ تاپم را کمی هل دادم تا برش دارد:
- بشین همین جا ...
طاها با چشمی، هر دو لپ تاپ را برداشت و روی یکی از مبل های داخل اتاق نشست. غرق در کارش بود و من هم دوباره سرم را روی میز گذاشتم. حالا باید به چه فکر می کردم؟ به ماهان فروهر و بلایی که دارد بر سر شرکتم می آورد؟ به دل آرا و بلایی که من دیشب بر سرش آوردم! یا نازنین و جاسوس بازی هایمان؟
دلم باز هم هوای حامد را کرد. کاش این جا بود. زنگ می زدم و سریع می آمد و می نشست رو به رویم و من همه را به او می گفتم و او هم راه حل همه را به من می گفت!
دلم گرفت ... حس بی پناهی داشتم. شبیه زمانی که مادر فوت کرد... انگار دیگر هیچ کس نبود که پشتیبانم باشد. مثل حالا، سخت و طاقت فرسا... حس کردم بغض دارم. اما خجالت زده نبودم. احساس شرم و گناه داشتم و از صمیم قلب، پشیمان بودم. مثل همان وقت هایی که در بچگی کار بدی می کردم و بعدها با مظلومیت و اشک، از مادرم می خواستم من را ببخشد... و همه چیز تمام می شد!
حالا؟
@romangram_com