#شاهین_پارت_136

لبخندی به شایلین زدم و از روی تخت بلند شدم:
- ممنون شایلین، از دوستت مراقبت کن. برای تولدت خیلی زحمت کشیده و یه کم خسته است. استراحت کنه، خوب می شه.
حین صحبت هایم، برای خودم لباس برداشتم و بعد کنار اینه ایستادم. دل آرا سرش پایین بود و شایلین مشکوکانه نگاهم می کرد. لبخندی مضحکانه ای روی صورتم نقش بست:
- من باید برم شرکت، زود برمی گردم.
نه توان دیدن دل آرا در آن اوضاع را داشتم و نه نگاه پر از تردید دخترم را ... شرم و ترس، امانم را بریده بود. با خداحافظی و بی صبر، موبایلم را از روی میز کنار تخت برداشتم و از اتاق خارج شدم .
رفتن به اتاق کارم، باز خاطرات دیشب را زنده کرد. هر بار بیشتر و پر رنگ تر . کلافه از این حالم، سریع لباس هایم را عوض کردم و با دیدن در باز سرویس بهداشتی و قالیچه ی لوله شده ی کنار روشویی، پشیمان از آن جا رفتن، تصمیم گرفتم، موهای نامرتبم را در آینه ی آسانسور سر و سامان بدهم. ماشین که سراشیبی پارکینگ را بالا رفت، نفس راحتی کشیدم. گیج و منگ، تمام راه تا شرکت را طبق عادت طی کردم تا زمانی که به شرکت که برسم، ساعت، ده را هم رد کند! سردرد، دیگر طاقتی برایم نگذاشته بود. در بدو رسیدن، رحیم را که دیدم، سریع دستور آوردن مسکن به اتاقم را دادم و بعد راهم را به سمت دفترم کج کردم. به گمانم خانم غزنوی ، حامل خبر بدی بود که با دیدن سگرمه های در هم کشیده ام، فقط به سلام بسنده کرد و وارد اتاق کارش شد! نازنین نفر سومی بود که جلوی چشمم سبز شد!
نگرانی و تعجب را می شد میان چشمانش دید. اما مثل همیشه ، خود دار و منطقی، خودش را از جلوی در کنار کشید تا من رد شوم :
- سلام، صبح بخیر آقای آزادی!
به جای جواب، وارد اتاقم شدم و در را محکم کوبیدم! این هجوم یک باره ی خشم را درک نمی کردم اما ، واقعی بود! بی جهت، پا به مبل ها زدم و با حرص کنار پنجره ایستادم. با ضربه ای که به در اتاق خورد، عصبانی برگشتم تا رحیم با ترس و احتیاط وارد اتاق شود و سینی را همراه یک بسته مسکن و لیوانی آب، روی میزم بگذارد. هیچ نگفتم تا او هم سریع بیرون برود بعد حمله کردم به بسته ی قرص! اول دو تا، بعد یکی دیگر اضافه کردم تا هر چه زودتر از این سردرد مزخرف و کلافه کننده ، نجات پیدا کنم. آب خنکی که رحیم آورده بود، کمی از آن حجم خشم را کم کرد. روی صندلی افتادم و چند لحظه چشمانم را بستم. درد اما فرصت بیشتر از چند ثانیه نمی داد. فکر کردم با کار کردن، شاید فراموشم شود . در لپ تاپ روی میزم را باز کردم و هنوز ویندوز بالا نیامده، باز هم بستم! نه به این سادگی نبود!
فکر دل آرا و اتفاقی که بینمان افتاده بود، یک لحظه هم از ذهنم پاک نمی شد. گیج شده بودم و هر چه به ذهنم فشار می آوردم، چیزی از دیشب یادم نبود. می دانستم در اتاق کار من بودیم . اما ... زمانی که بیدار شدم، در اتاق خواب خودم بودم! معمای بزرگی که ذهنم را حسابی مشغول کرده بود. چه طور ممکن بود با همه ی مستی، این همه اتفاق افتاده را به یاد نداشته باشم؟ دردی که امانم را بریده بود، نمی گذاشت تمرکز کنم. ناخودآگاهم، سرزنش می کرد و حسی ، باور نمی کرد. سرم را روی میز کارم گذاشتم و باز هم سعی کردم چشمانم را ببندم. هنوز یک دقیقه هم نگذشته بود که ضربه ی ارامی به در زده شد. می دانستم نازنین است. بی خود و بی جهت، اخم هایم بیشتر در هم کشیده شد.
سر بلند کردم و فکر می کردم چرا باید از دست نازنین عصبانی باشم که وارد اتاقم شد. چشمان تنگ شده ام از سر تا پایش را به خوبی بررسی کرد! مثل همیشه بود و کمی دستپاچه ...
- ببخشید آقای ازادی ... خانم نگهبان این جا هستن. مدیر سالن شایسته ... وقت ملاقات داشتن ...
حدسم درست بود. اخلاقم ، او را هم ترسانده بود. با دست محکم روی صورتم کشیدم. حوصله ی سر و کله زدن با یک زن را الان نداشتم!
- برای چی وقت ملاقات داشت؟
نازنین نگاه کوتاهی به سمت در ِ نیمه باز انداخت و چند قدم نزدیک تر شد تا جلوی روی من بایستد:
- فکر کنم قرار بود در مورد کنسلی ها و برگردوندن چک هاشون حرف بزنید. یه ربع هست که نشستن!
با شنیدن جمله ی اخر، ابرویم بالا رفت! فکر کردم که چه طور زمانی که به اتاق آمدم او را ندیده بودم! نازنین که فکرم را خوانده بود گفت:
- من فرستادم برن تو اتاق خانم غزنوی بشینن!
حالا متوجه رفتار خانم غزنوی هم شدم! احساس کردم همان لحظه از درد سرم کاسته شد. خوشحال از این که بالاخره از این درد رهایی می یابم، نفس عمیقی کشیدم:
- خیلی خب ... به جهنم! اگر نمی خواد کار کنه ... چکاشو بهش برگردونید. اگر خرج شده، بگین حسابداری ... نه ... بگین خودم چک شخصی می دم!
نازنین با دقت خاصی نگاهم می کرد. انگار متوجه ی اتفاق افتاده شده باشد! سرم را پایین انداختم و با دست اشاره به در کردم:
- بفرمایید ...

@romangram_com