#شاهین_پارت_135
- برو عوض ایستادن، یه چای ، قهوه ای درست کن ...
شایلین جواب نداد. در اتاق خوابم را باز کردم و دل آرا، را به داخل هدایت کردم. در را که بستم، دل آرا ایستاد:
- نمی خوام... بمونم..
- برو بخواب دل آرا ... حالت بده این جور بدتر می شی ...
دست دل آرا روی صورتش نشست و باز گریه اش شروع شد، بی حوصله آه کشیدم و به سمت تخت هلش دادم:
- برو دراز بکش اون جا دل آرا ...
قدم برداشت و کمی بعد روی تخت، همان جایی که من دقایقی قبل ، خوابیده بودم، دراز کشید. پتو را رویش کشیدم و روی تخت نشستم. خیره بودم به کف اتاق. می خواستم حرف بزنم اما کلمه ها را از گوشه و کنار ذهنم به زحمت پیدا می کردم:
- ببین .... دل آرا ... من ... واقعا متاسفم . خودم الان اصلا حال خوبی ندارم. خب ... حقیقتش رو بخوای، واقعا یادم نبود.
سرم را با تاسف تکان دادم تا اعتراف کنم:
- زیاده روی کردم. خیلی وقت بود این قدر نخورده بودم... نمی دونم اصلا چی شده ... باور کن یادم نمی یاد.
بینی اش را که بالا کشید، به صورتش خیره شدم. گریه نمی کرد، اما کلافه و غمگین بود. آه کشیدم تا بگویم :
- اجازه بده، کمی تنها بمونم. باید برم شرکت... تو این جا بمون. فقط خواهش می کنم شایلین چیزی نفهمه ... اگر ... اگر فکر می کنی خونه ی خاله ات راحتی، من ببرمت اون جا؟
سوالم سرش را کمی پایین انداخت. جواب نداد تا خودم ادامه بدهم:
- من دنبال راحتی تو می گردم. حال خودم اصلا خوب نیست. سردرد بدی دارم و گیجم ... اما ... نمی خوام فکر کنی که ... آدم بدی ام ... نمی دونم واقعا نمی دونم... فکر کنم، استراحت برای تو خوب باشه و کمی تنهایی و خلوت برای من. من بعد ازظهر برمی گردم زود خونه ... نمی خوام شایلین درگیر بشه ... خواهش می کنم چیزی بروز نده . باشه؟
دل آرا سرش را بالا و پایین کرد. همین طور هم خواستنی بود. معصومیت و زیبایی اش، کم نشده بود. خودم را جلو کشیدم و گونه اش را بوسیدم:
- مواظب باش... اگر ... اگر درد داری مسکن برات بیارم؟ اگر چیزی می خوای بگو برات تهیه کنم. اما خواهش می کنم خودتو اذیت نکن ... گریه کردن الان هیچ مشکلی رو حل نمی کنه .
مردمک های تیره اش، لحظه ای خیره ام ماند و بعد با خجالت سرش پایین افتاد:
- چیزی نمی خوام... برو به کارت برس...
- می خوابی این جا ؟
- اوهوم ...
دوباره گونه اش را بوسیدم . کمی موهایش را مرتب کردم و همان لحظه ، ضربه ای به در خورد و بعد در باز شد. شایلین با یک لیوان چای، وارد اتاق شد:
- چایی می خوری؟
@romangram_com