#شاهین_پارت_138

آه پر از حسرت ،تنها جوابی بود که می توانستم به این سوال بدهم. باید خودم از پس ِ مشکلاتم برمی آمدم با این که هیچ اعتمادی به تمام شدن درست این ماجراها نداشتم!

- آقای آزادی؟
صدای طاها سرم را بالا کشید. نگاه طاها غرق در نگرانی رو به من بود:
- حالتون خوبه؟
- اوهوم!
- نیست اما! رنگ و روتون پریده و به نظرم... یه چیزی هست... مردمکای چشماتون گشاد شدن! می خواین به اورژانس زنگ بزنیم ؟
سر تکان دادم و به زحمت بدنم را از روی صندلی جدا کردم:
- نه ... خوبم ..
سرگیجه، نگذاشت تعادلم را به خوبی حفظ کنم و دوباره روی صندلی افتادم. درد از گیج گاهم یک باره تیر کشید و خودم را هم مثل طاها ترساند
- آقا ... باید زنگ بزنیم .. اصلا می خواین من ببرمتون دکتر؟
دکتر نمی خواستم اما دوست داشتم از شرکت بروم. برگردم خانه و بخوابم ... اما به شرطی که کسی در آن جا نباشد! نه شایلین و نه دل آرا !
طاها دست به پیشانی ام زد و گفت:
- خیلی سرد شده بدنتون...
احساس لرزش هم می کردم. آهسته نفسم را بیرون فرستادم و دستم را به سمت طاها گرفتم:
- طاها کمک کن من دراز بکشم روی مبل ...
اولین بار بود که تا این حد احساس ضعف می کردم اما می دانستم چیزی نیست. نه قرار بود سکته کنم و نه مریض شده بودم! تنها عصبی و شوک زده بودم و مستی دیشب باعث حال الانم شده بود. روی مبل دراز کشیدم و طاها همچنان با نگرانی بالای سرم بود:
- این جور درست نیست. باید برین دکتر...
- بشین طاها کارتو کن... بعد برو بیرون . باید بخوابم. دیشب نتونستم... خوب بخوابم ...
چشمانم که بسته شد، متوجه نشستن آرام طاها هم شدم. در سکوت گاهی صدای برخورد انگشت طاها به صفحه کلید لپ تاپ می آمد. بهتر شده بود. با این که حالا معده ام هم می جوشید و تلخی اش، کامم را زهرمار می کرد! فکر کردم با خوابیدن، شاید بالاخره مسکن ها اثر بگذارند و درد کاملا از بین برود. البته مهم ترین حسنش، بی خبری بود! باید کمی از این ذهن شلوغ و پر از کابوسم، دور می شدم و پناه می بردم به دنیای بی خبری خواب! کاری که همیشه آرامش را به من هدیه می داد!
**


@romangram_com