#شاهین_پارت_120
من اخم داشتم اما او لبخندش وسیع تر می شد. نگاه آرمین را اول او حس کرد تا با حرکت سرش، من هم به سمت آرمین و نگاه کمی مشکوکانه اش برگردم!
- آرمین ایشون، دل آرا، دوست شایلینه، همه کارای تولد گردن ایشون بوده ...
آرمین فقط لبخند محوی زد و گفت:
- خوشبختم.
- دل آرا جان، ایشونم ، آرمین دوست منه و البته شام امشب، محصول آشپزخونه ی رستوران ایشون!
بر عکس آرامش ارمین ، دل آرا با هیجان دستش را به سمتش گرفت :
- خوشبختم، پس حتما باید خوشمزه باشه.
آرمین جواب نداد و دوباره لبخند زد. بیشتر از این هم توقع نداشتم! دل آرا با صدا زدن کسی، تنهایمان گذاشت و ارمین همان طور که آبمیوه اش را برمی داشت گفت:
- تا کی می خوای به این روند زندگی مزخرفت ادامه بدی؟!
خونسرد بود و من شوک زده خیره اش بودم! جرعه ای که نوشید، شانه ای بالا انداخت:
- ها!؟ زندگی تو هم برای من مزخرفه!
تازه متوجه منظور و کنایه اش شدم، لبخند زنان ترجیح دادم در سکوت کنارش بنشینم. بی جهت اطراف را می پاییدم، اما تمام حواسم به دل آرا بود! صحبت کردنش، خندیدن و حرکت نرم بدنش چه زمانی که راه می رفت و چه می رقصید.
زیاد طول نکشید که شایلین هم به جمع اضافه شد. زیاد قیافه اش تغییر نکرده بود! موهای کوتاهی که صاف تر شده و رژ لبی که برعکس همیشه، روشن تر بود. نمی دانم چرا اما احساس غرور و افتخار می کردم! شاید این حس همه ی پدرها در روز تولد بچه هایشان بود! روزی که من زیاد حسش نکردم. هشت سال که تنهایش گذاشته بودم و قبل از آن هم .. زندگی گرمی نداشتیم و اگر تولدی هم در کار بود، آن قدر جنگ اعصاب قبل و بعدش بود که به این حس هایم فکر نمی کردم!
زمانی که آرمین کنار گوشم فریاد کشید :
- دخترت خیلی بزرگ شده! اصلا تصورم این قیافه نبود!
لبخندم کشیده تر شد. گرچه یک حس بد ، هر از گاهی دلم را می سوزاند! پیر می شدم! روزهایی که کابوس آینده به نظر می رسید.
شایلین شمع های کیک سیاه رنگ خودش را فوت کرد! کیکی که با آوردنش، دل آرا با خنده به من خیره شد ! اما من نه ناراحت شدم که در دلم برای این انتخاب تحسینش کردم! مخصوصا زمانی که شایلین راضی به نظر می رسید.
خونسردی اش حالا برایم دوست داشتنی هم بود! به قول آرمین " با مزه ، خونسرد می شد! " آرام و جدی، دختری که در ظاهر و باطن انگار خودش بود!
همه چیز عالی پیش می رفت. بودن دل آرا با نگاه ها و لبخند هایی که در هر فرصت میانمان رد و بدل می شد، فضا را هم دلنشین تر کرده بود. شایلین مشغول باز کردن کادوهایش بود که متوجه لرزیدن گوشی همراهم شدم. از جیب شلوارم که بیرون کشیدم، با تعجب و لبخند، به اسم حامد رسیدم. بلند که شدم، آرمین نگاهم کرد تا باهمان حالم بگویم :
- حامده! این جا سر و صداست، می رم اتاق کارم باهاش حرف بزنم.
آرمین لبه ی کلاهش را بالا تر داد :
@romangram_com