#شاهین_پارت_121
- همچین ذوق کردی که انگار دوست دخترته!
کنایه اش، لبخندم را کشیده تر کرد:
- کم از دوست دختر برام نیست!
چشمان گرد شده ی آرمین، خنده ام انداخت و همان طور که تماس را وصل می کردم ، به سمت اتاق کارم راه افتادم. اتاق کوچکی که کنار اتاق خوابم بود.
در را که باز کردم، صدای حامد در گوشم پر شد:
- سلام ...
- سلام پسر! خوبی؟ کجایی دوباره ما رو تحویل نمی گیری!
آه و خنده اش در هم پیچید:
- زیر سایه ی شما! همین دور و برام ...
در اتاق را بستم و گفتم:
- من که نمی بینمت!
صدای جیغ و دستی که برای باز شدن کادویی، آمد را شنید:
- چه خبره؟ کجایی؟
- تولد دخترمه! زنگ زده بودم دعوتت کنم که افتخار نصیبمون نشد.
- جدی؟ مبارکه . چه خوب... ایشالا صد و بیست ساله بشه
- مرسی .... کجا رفتی تو حامد؟
حامد آه کشان، کمی مکث کرد :
- خب ... یه کاری داشتم، اومدم ارمنستان!
- اوه! شوخی می کنی؟
همان طور که روی یکی از دو مبل تک نفره ی اتاقم می نشستم، ادامه دادم:
- اون جا چرا؟
- برای کارم ... چه خبر؟ منشیم گفت زنگ زدی، کارم داشتی؟
@romangram_com