#شاهین_پارت_119
حالا خوب بودم! آن قدر که بلند خندیدم! قیافه ام با پیراهنی که دو دکمه اش بسته است و حوله ی دورکمر بسته شده، مضحک ترین تصویر ممکنم بود! با سرخوشی دقایق قبل، لباس پوشیدم! نه شبیه خودم! بلکه سعی کردم، شاهین بیست ساله باشم! شلوار جین و پیراهن سفید آستین کوتاهی پوشیدم! جشن رسمی که نبود! موهایم را شانه می کردم که دوباره در باز شد و دل آرا تنها سرش را داخل اتاق کرد:
- ببخشید یه آقای اومده فکر کنم دوست شماست!
- آرمین! می یام!
شانه را پرت کردم روی میز و با چشمکی که به دل آرا زدم و نگاه دلبرانه ی او، به سرعت راهروی باریک و کوتاه را پشت سر گذاشتم تا به آرمین برسم که روی کاناپه ای نشسته و سرش در گوشی بود!
- چه طوری؟
آرمین نگاهم کرد! نگاهی که تعجب هم همراهش بود. کنارش نشستم و نگاه کلی به خانه ام انداختم :
- خوش اومدی. ممنونم که زحمت کشیدی. برای شام مشکلی نیست؟
آرمین کلاه لبه دارش را بالا تر گذاشت. این بار برخلاف همیشه، کلاهش ساده و مشکی رنگ بود. چشمان ریزش را جمع تر کرد و سرش را نزدیک تر آورد تا فریاد نکشد!
- پارتی گرفتی ؟ من فکر کردم جشن تولد دخترته!
با خنده ، نگاهی به دور و برمان و هفده، هجده پسر و دختری که بی توجه به اطراف مشغول صحبت و تکان دادن بدنشان بودند، انداختم:
- اشتباه گرفتی خب! دخترم شش سالش که نیس! نوزده سالشه!
دوباره به صورت آرمین و نگاه خیره اش رسیدم. انگار که راضی نشده بود، به مبل تکیه داد و لب هایش را کمی جمع کرد.
- تنها اومدی؟
- اوهوم!
اخم کرده ، سری از روی تاسف تکان دادم:
- تا کی می خوای به این روند مزخرف زندگیت ادامه بدی؟!
جمله ام ، تمام نشده بود که دل آرا با سینی کوچکی که دو لیوان آب میوه داخلش بود، به سمتمان آمد. ایستادم و با گرفتن سینی گفتم:
- چرا شما؟
خنده اش را به نگاهم هدیه داد و دلبرانه کمی سر و گردنش را خم کرد:
- برای شما اوردم! کارگر هست ، نگران نباشید.
اشاره اش به آشپزخانه و زنی که با مانتوی کوتاه مشغول ریختن آبمیوه در لیوان ها بود، باز هم اخم هایم را جمع نکرد!
- برای ما هم زحمت نکش ! به اندازه ی کافی تا همین حالا کار کردی .
@romangram_com