#شاهین_پارت_118
پیراهنی را برداشتم، تنم کردم و بعد از بستن دو دگمه اش، به سمت دل ارا برگشتم:
- چیزی شده؟
دوباره نگاهم کرد و باز هم خیلی زود با شرمندگی پایین را نگاه کرد!
- نه! یعنی گفتم چرا نیستی! نگران شدم ...
- شایلین حاضر شده؟
باز سرش بالا آمد و این بار سعی کرد تنها به صورتم نگاه کند!
- یکی از دوستام آرایشگره ، پیششه!
غرق نگاهش شدم. دل آرا کنار آینه ایستاده و نگاهش از صورتم به زمین کشیده می شد و بعد از ثانیه ای مسیر را عوض می کرد! چشم گرفتن سخت بود. برعکس او، نگاه من هر لحظه ، روی نقطه ای از بدنش زوم می کرد! آتشم می زد و بعد جای دیگری!
باز هم سکوت طولانی، ناراحتش کرد. برگشت و به سمت در راه افتاد:
- من می رم! شما هم بیاین ..
نمی خواستم برود. دلم کوچک شده بود! و آن قدر بلند قدم برداشتم که احساس کردم حوله همین الان می افتد! با دست نگهش داشتم و دقیقا جلوی در، دست دل ارا را گرفتم:
- نه!
دل آرا متعجب به صورتم نگاه کرد. حالا می توانستم بی خم شدن، گونه اش را ببوسم! گوشه ی حوله را با فشار محکم کردم و لبخندم کشیده شد:
- لباس خیلی بهت می یاد!
به جای جواب به پایین نگاه کرد اما دیدن حوله ی تنم، نگاهش را به سمت کمد تغییر داد . سرم را نزدیک بردم و نفس عمیقی کشیدم. دلم می خواست اعتراف می کردم تا چه حد برایم خواستنی ست که چه قدر دوست دارم تنش را به آغوش بکشم تا شاید کمی از این التهاب بدنم، کم شود. بزاق دهانم را به زحمت پایین فرستادم و کمی به سرم جرات دادم تا نزدیک صورتش شود و بعد از گونه اش بوسیدم. دل ارا حرکتی نکرد. سرش دوباره پایین افتاد و دست های من دور تنش حلقه شد.
بدنش را که حس کردم، آرامش عجیبی جای همه ی هیجاناتم را گرفت. یادم نیست آخرین بار کی خواسته بودم، با این قدر کشش بدنی، تنها زنی را به آغوش بکشم اما حالا دلم دل ارا را این جور می خواست. عطر موهایش را به ریه کشیدم. موهایی که دستانم را نوازش می کرد. کمی که تنگ تر فشردمش، گفت:
- یواش! آرایشم خراب میشه!
خنده ام گرفت، با دست چانه اش را بالا گرفتم و به جای هر حرفی، بوسیدمش . کنار لب های قرمز رنگ و گونه های مخملی اش را ... موهایش را با دست دور تر بردم و همان طور که لاله ی گوشش را می بوسیدم گفتم:
- خیلی دوستت دارم. تو خیلی دوست داشتنی هستی.
دست های دل ارا آهسته دور تنم نشست و حس کردم دیگر چیزی برای زندگی نمی خواهم. چشم بستم و اجازه دادم، آرامشش حال من را خوب کند. شاید چند ثانیه بود، اما بسیار لذت بخش.. دل آرا از من کمی فاصله گرفت تا بگوید:
- زشته ... دیر می شه، لباس بپوش!
با خنده سر تکان دادم. دل آرا موهایش را کمی مرتب کرد و از اغوشم بیشتر فاصله گرفت. دست هایمان، که از تن هم جدا شد، چند لحظه نگاه کردیم و تا او با خنده ای موذیانه، یک باره برگردد ، در را باز کند و بیرون برود!
@romangram_com