#شاهین_پارت_117
- سلام؛ خوش اومدین، ببخشید و بابت همه چیز ممنونم ...
حس کردم گرمای خانه، نزدیک به پنجاه درجه ست! عرق از کنار شقیقه ام در حال سرخوردن بود!
- قربونت ! من ممنونم. هم چیز عالی بود...
دل آرا خونسرد و آرام، لبخندی زد و بعد رو به جمع برگشت:
- خانوما، آقایون، ایشون پدر شایلین جان هستن، آقا شاهین!
شایلین زودتر از همه برگشت. لبخندش کمی جمع شد و بعد به سمتم آمد:
- بهم کلک زدی!
با خنده جواب سلام آدمای جدیدی که می دیدم را دادم و با یک قدم بلند، از کنار دل آرا گذشتم تا به شایلین برسم:
- تولدت مبارک عزیزم . امیدوارم بهت خوش بگذره .
بوسه ای روی موهای کوتاه مشکی اش گذاشتم . دل ارا کنارمان ایستاد. تازه متوجه شدم قدش بلند تر شده و بی اراده نگاهم به سمت پاها و کفش پاشنه بلندش کشیده شد.
- خب دیگه بسه، شایلین تا آماده می شه، شما هم خودتون رو گرم کنید. تولد یخ زده نمی خوایم!
یک باره صدای جیغ و دست آمد و بعد از باند بزرگی که گوشه ی پذیرایی ، همان جایی که قبلا مبل بزرگ خانه ام قرار داشت، گذاشته بودند، آهنگ تندی پخش شد. دل آرا دست شایلین را گرفت و به سمت اتاق ها کشید. همان لحظه هم برگشت و نگاه دلبرانه ای به من انداخت تا من گیج و مات، رفتنش را خوب نگاه کنم!
دل آرا که از جلوی چشمانم محو شد، به خودم آمدم. هیچ کس حواسش به من نبود تا به اتاقم پناه ببرم! هم باید خنک می شدم و هم آرام تر ... دست من نبود که هورمون هایم کلافه ام می کردند، دل آرا بدجور خواستنی شده بود! بهترین راه برای آرامش، دوش آب سردی بود. به همین خاطر یک باره داخل حمام رفتم تا شاید این جور آرام تر شوم. گرچه تاثیر چندانی نداشت!
صدای موزیک کر کننده شده بود! از حمام که در آمدم، حس کردم شیشه ها هم می لرزد! حوله ای را تنها دور کمرم بستم و جلوی آینه ایستادم. اما جای تصویر من، دل ارا بود! با همان موهای رها و دامن سفید کوتاهی که پاهای خوش فرمش را در آغوش گرفته بود.
کلافه سرم را تکان داد و دست هایم را روی گوش هایم گذاشتم تا شاید نه ببینمش و نه صدایش گوش هایم را نوازش کند. چند لحظه گذشت را نمی دانم تا این که یک باره گرمایی را کنارم حس کردم! ترسیده دست هایم را برداشتم و چشمانم را باز کردم تا به صورت نگران دل آرا برسم! سرش را با اخم خم کرده بود و نگاهم می کرد!
زبانم نمی گشت که حرفی بزنم تا این که بالاخره خودش گفت:
- خوبی؟
صدایش میان صداهای بیرون کم بود اما قابل شنیدن! جوابی که ندادم ادامه داد:
- ببخشید من در زدم جواب ندادی ، من خیلی نگران شدم!
سرش را که پایین انداخت، تازه متوجه شدم با بدنی نیمه برهنه، جلویش ایستادم! برگشتم و همان طور که به سمت کمد لباسم هایم می رفتم، گفتم:
- نه اشکال نداره، من حموم بودم!
- ببخشید بازم!
@romangram_com