#شاهین_پارت_116

شایلین بی حوصله، دانه ای دیگر از ذرت بوداده ی دستش را داخل آب انداخت. سرهای مرغابی ها و اردک های رنگی، به یک باره به سمت آب هجوم برد تا دنبال غذای خوشمزه و مضرشان بگردند! دست هایم را روی نرده های سبز رنگ دور دریاچه ی کوچک پارک گذاشته بودم و با دقت صحنه را دنبال می کردم . لازم به تکرار هم نیست که به تنها جایی که فکر نمی کردم همین دریاچه بود و بس! از دیشب تمام فکرم دل آرا شده بود. سعی می کردم منطقی باشم اما ... اوضاع به جایی رسیده بود که منطقم هم می گفت چه خوب! دل آرا دختر دوست داشتنی و ایده الی برای من به نظر می رسید. گرچه سن کمش رویاهایم را به نگرانی می رساند. بیست سال کم نبود. حالا دقیقا هجده سال! اما باز کم نبود!
صدای مرغابی زیبایی که تا جلوی نرده خودش را کشانده بود، سرم را پایین برد. خیلی وقت بود بهانه ای برای این جور گردش نداشتم و حالا ... شایلین مخالفت کرده بود. اما زمانی که از جلوی پارک می گذشتیم، با یاداوری خاطرات کودکی اش، بهانه ی خوبی برای اتلاف وقتمان پیدا کردم!
- بابا خسته شدم، بریم خونه دیگه!
چشم از مرغابی گرفتم و به جایش به صورت درهم رفته و عصبی دخترم رسیدم. برعکس او و البته درون پر از التهاب و اضطرابم، با خونسردی لبخند زدم:
- چه زود! یادت می یاد چه قدر دوست داشتیم بیای این جا؟ براشون از خونه نون می اوردی!
شایلین بی حوصله نچی کرد و راه افتاد تا بالاخره دست منم از نرده جا شود. کنارش که رسیدم، ادامه دادم:
- من می نشستم روی این صندلی ها ... اون موقع ها سبز بودن! بعضیاشونم چوبی ! بعدش تو کلی با این مرغابی و اردکا حرف می زدی و نون می دادی می خوردی!
شایلین بی تفاوت شانه ای بالا انداخت و دستش را داخل جیب سویشرت تیره اش انداخت :
- یادم نیست!
- چه حیف! من خوب یادمه!
شایلین به اکیپ پنج نفری پسر و دختری نگاه کرد که بلند بلند می خندیدند. آه کشیدم و جمله ای که در ذهنم می چرخید را به زبان آوردم:
- این جاش به نظرم بهترین جای خاطرات پدر و مادراس!
شایلین نگاهم کرد اما ترجیح داد باز هم بی تفاوت بماند! صدای زنگ پیامک تلفنم، خبر تمام شدن این گردش اجباری دو نفره را می داد! دل آرا منتظرمان بود و گفت تا یک ربع دیگر می توانم خودم را به خانه برسانم! از دیدن غافلگیری دخترم، هیجان زده شدم. شایلین دو قدم جلوتر از من حرکت می کرد و لبخند پهنم را ندید. برای دل آرا نوشتم که یک ربع دیگر به خانه می آیم و خودم را کنار شایلین رساندم:
- می خوای برگردی خونه؟
شایلین از خدا خواسته سر تکان داد:
- معلومه! از صبح منو داری الکی می چرخونی!
سرخوشانه خندیدم:
- خیلی هم دلت بخواد، گفتم پدر و دختری بگردیم! بد بود؟ همه چی به کنار اون کبابی که زدی چی؟
شایلین آرام تر شده بود. حتی لبخندی هم تحویلم داد و باقی راه تا ماشین را در مورد طعم کبابی که خورده بود، حرف زد! سعی کرده بودم لباس مناسبی بپوشم . حریف شایلین نشدم اما دل ارا خیالم را راحت کرد که لباس مناسبی برایش آماده می کند. بعد از مدتها؛ قرار بود میزبان ِ جمع جوانی باشم. وارد ساختمان که شدم دائم منتظر صدای آهنگ بودم اما اپارتمان در سکوت فرو رفته بود! همراه شایلین با آسانسور بالا رفتیم . من هیجان زده و او آرام ! در خانه را که باز کردم، از جلویش کنار رفتم:
- بفرمایید شما ...
شایلین با عجله وارد خانه شد و همه چیز یک دفعه عوض شد! انگار از دنیای دیگری وارد جهان بعدی شدیم! یا شاید از خواب چندین ساله بیدار شدیم و ... تاریکی جایش را به نورهای تند رنگی داد. سکوت را صدای هم خوانی عده ای دختر و پسر که سرود تولدت مبارک را می خواندند شکست! شایلین سرجایش ایستاده و فقط نگاه می کرد! یک قدم داخل خانه شدم تا نگاهم به چشمان مشتاق و خندان دل ارا گره بخورد! با دیدنم، لبخندش کشیده تر شد. همان لباسی که دیروز خریده بودم با دامن کوتاه سفید تنش بود. موهایش را روی شانه هایش رها کرده بود و من تازه فهمیدم چه قدر موهای بلندی دارد!
محو تماشایش شده بود . آن قدر که متوجه نشدم برق ها روشن شدند و به جای سرود تولدت مبارک، همهمه و مبارک بادا و بازار روبوسی و سلام داغ شد ! تا این که دل ارا به سمتم آمد! حالا می توانستم بهتر ببینمش . آرایش ملایمی داشت با لبهایی که از قرمزی رنگ خون شده بودند. لب هایش کشیده شدند تا من تمام وجودم از خواستنش پر شود

@romangram_com