#شاهین_پارت_100

- بله آقا؟
- تو برو ... من خودم ..
- نه آقا، به جان خودم اگر تنها بذارم شما رو. همین جا هستم. اگر جایی هم می رین، برسونمتون.
نگاهش مصمم بود. عقلم می خواست محتاط باشد . بنابراین دوباره گفتم:
- نه لازم نیست. منم باید برگردم شرکت.
برای طاها سخت بود که در آن اتاق کوچک ماشین، برگردد به همین خاطر دوباره به سمت جلو برگشت و دلخور گفت:
- اگر شرکت می خواین برین که می رسونم . تعارف نکنید تو رو خدا، من کاری ندارم .
نفسم شکل یک آه از دهانم بیرون آمد، می خواستم حرفی بزنم که طاها یک باره گفت:
- اومدن بیرون ...
به پنجره نگاه کردم . نازنین قدم به قدم، همراه مرد از رستوران بیرون آمد . اخم هایم در هم فرو رفت و بی آن که حواسم باشد، فکرم را بلند بلند به زبان راندم:
- چه قدر زود!
طاها عینک آفتابی اش را روی صورتش گذاشت:
- همچینم زود نبود! یک ساعتی هست اون جان!
متعجب به جای نگاه کردن به نازنین و مرد کنارش، به سر و موهای فردار طاها خیره شدم:
- یک ساعت!؟ ما یک ساعته این جاییم؟
- بله اقا! ساعت یک ربع به سه ست ...
نزدیک دوساعت از زمانی که نازنین از شرکت خارج شده بود، گذشته ! این قدر در فکر بودم که متوجه گذشتن زمان نشدم. صدای طاها دوباره من را به ماشین برگرداند :
- فکر کنم داره از پارک در می یاد! دنبالش کنم؟
سرم عقب برگشت و همان موقع کاپوت ماشین مرد، کمی به خیابان متمایل شد.
- آره برو دنبالش ...
طاها با چشمی، ماشین را روشن کرد. من سرم را پایین بردم و بعد از آن که ماشین از کنارمان رد شد، طاها به آهستگی حرکت کرد. سرم را بالا کردم و چشم دوختم به ماشین سیاه رنگ.. طاها مراقبت می کرد و زیاد نزدیک نمی شد. کمی که گذشت متوجه مسیر شدم و زیاد طول نکشید که به خیابان محل زندگی نازنین رسیدیم. قبل از رسیدن به کوچه، به طاها گفتم بایستد. متعجب شد اما حرفی نزد و ماشین را کنار خیابان نگه داشت . منتظر بودم نازنین سرکوچه پیاده شود اما ماشین وارد کوچه شد. اخم هایم بیشر در هم کشیده شد. نازنین اصلا دوست نداشت، داخل کوچه از ماشین من پیاده شود. اما حالا ... به طاها گفتم ماشین را تا سر کوچه براند. همان طور که ماشین آهسته از جلوی کوچه رد می شد، نازنین از ماشین پیاده شده و مشغول صحبت با مرد بود. لبخند می زد ... با دست به خانه هم اشاره کرد. بعد دیگر چیزی ندیدم! خیابان یک طرفه بود . طاها جلوتر ایستاد و منتظر دستور بعدی من بود. و من در فکر و دلخور! احساس می کردم نازنین خیانت در حقم کرده است. اصلا گیریم که در مورد ماهان و جاسوس بودنش اشتباه کردم، حتما مرد نامزد یا دوست پسرش بود. فکر بدی نبود! زمانی که حرف ها و پس زدن هایش را رو به رویم می چیدم، این باور هم دور از ذهن نبود کسی را در زندگی اش دارد! کسی که به نظر می رسید، از من چند پله بالا تر قرار داشت! ماشین خوبی که سوار بود، نشان از موقعیت مالی خوبش داشت. ظاهرش هم به نازنین می آمد!
غم، یک باره در سینه ام خانه کرد. طاها آهسته نفس عمیقی کشید و من با گذاشتن چشمانم روی هم، گفتم:

@romangram_com