#شاهین_پارت_99

- ببین طاها، می تونی نازنین رو ببینی؟
طاها با تعجب برگشت و فهمیدم نمی داند منظورم کیست!
- خانم یثربی! منشیم!
- آهان! بله اون طرف خیابون منتظر تاکسی ایستاده!
سرم را اهسته از کنار شانه اش به خیابان کشاندم. نازنین سرش پایین بود و انگار پیامی را می نوشت.
طاها را عقب کشیدم و آهسته گفتم :
- بببین طاها من می خوام نازنین .. خانم یثربی رو یعنی، دنبال کنم!
ابروهای پر پشت طاها بالا رفت. مژه های بلندش را یک بار با طمانینه بست و باز کرد و پرسید:
- تعقیبش کنید؟
با سر جواب مثبت دادم:
- تو بی اون که جلب توجه کنی، خیلی آهسته از در شرکت برو بیرون و سوار ماشین شو . زمانی که نازنین توی هر ماشینی نشست، سریع از پارک در بیا، تا اون موقع منم اومدم تو ماشین!
طاها نگاهی به خیابان انداخت. نازنین گوشی را داخل کیفش می گذاشت و به ابتدای خیابان نگاه می کرد. پرایدی بوق زنان لحظه ای جلوی پایش هم ترمز کرد و رفت. تا من مطمئن شوم که منتظر تاکسی نیست!
- برو طاها!

طاها که تا آن لحظه ، حرکات من را نگاه می کرد، زیپ سویشرت نازکش را بالا کشید و همان طور که سرش را پایین انداخته و به زمین خیره بود، یک باره از شرکت خارج شد و به سمت بالای خیابان حرکت کرد. خوشحال بودم که ماشینش جایی ست که نگاه نازنین را دنبال خودش نمی کشاند! نگاهم به نازنین بود که خوشبختانه متوجه رفتن طاها نشد. حالا باید منتظر می ماندم که البته تنها چند ثانیه طول کشید! همان ماشین شاسی بلند مشکی! نازنین که در ماشین را باز کرد، من هم مثل طاها، به سرعت به سمت ماشین طاها حرکت کردم. جلوی ماشین را طاها بیرون کشیده بود. زمانی که من در پراید نقره ای اش را محکم بستم، ماشین از کنارمان گذشت . طاها ثانیه ای مکث کرد و بعد یک باره خودرو با شتاب حرکت کرد.
فکر نمی کردم با این ماشین که به ظاهر زیاد سرحال هم نبود، بشود کاری کرد، اما رانندگی طاها، کاملا ضعف وسیله ی نقلیه مان را جبران کرد. روی صندلی عقب ، پشت صندلی راننده، پنهان شده و چشمم به ماشین مشکی رنگ بود. طاها عینک دودی زده و کلاه سویشرتش را هم روی سرش کشیده بود!
خنده ام گرفت، شبیه فیلم های سریع و خشن شده بودیم! گرچه ماشین بازی مان، با احتیاط و آرام بود! طاها با مهارت، کنترل ماشین را داشت. زیاد نزدیک نمی شد اما عقب هم نماند. با پیچیدنشان در خیابان های خلوت، دور می شد تا جلب توجه نکند. هر دو سکوت کرده و فقط حواسمان به جلو بود. کمی بعد ماشین ، در یکی از خیابان های شمالی تهران، پارک کرد. طاها، ماشین را از عمد جلو برد و این طور، من می توانستم به راحتی از شیشه ی عقب که پرده هم داشت، به خوبی و بی آن که دیده شوم، ناظر صحنه ی عجیبی باشم!
شاید یک دقیقه ای ، در ماشین نشستند. نمی توانستم ظاهر مرد راننده را ببینم . نازنین صحبت می کرد و مثل همیشه که عصبی بود، دست هایش را هم دائم تکان می داد. بعد هر دو از ماشین پیاده شدند. نازنین شالش را مرتب می کرد که مرد کنارش ایستاد و هم قدم با هم، به سمت ما راه افتادند. حالا می توانستم به خوبی چهره ی مرد را ببینم . مرد شباهتی با ماهان فروهر نداشت. گرچه ماهان این قدر احمق نبود که منشی من و جاسوس خودش را از جلوی شرکت من بردارد! مرد با کمی فاصله از نازنین حرکت می کرد. این جریان دوست پسر بودنش را هم که به خودم دائم نوید می دادم، منحل کرد!
قیافه ی مرد هم جالب بود. قدش بلند و به ظاهر هیکل خوبی داشت. کت تک سرمه ای رنگش را با پیراهنی نخودی رنگ و شلوار عسلی ست کرده بود. مسلما انتخاب خوبی برای یک مرد جوان و جنتلمن بود! چند قدم مانده به ماشین طاها برسند، من سرم را پایین تر بردم اما آن دو به سمت دیگر خیابان رفتند . سرم که برگشت، تابلوی رستوران را دیدم!
آن ها داخل رستوران شدند، من هم برگشتم. خوشبختانه طاها، سکوت کرده بود تا من به راحتی بتوانم از فرصت استفاده کرده و فکرهایم را سر و سامان بدهم. این مرد ماهان فروهر نبود. درست است که هشت سال پیش، دیدمش اما نه این قدر قد بلند است و هم چشمان روشن ریزی دارد! درست شبیه خواهرش! البته مرجان به خوبی با آرایش، مشکل کوچکی چشمانش را برطرف می کرد. آن حد که به نظر من زیباترین چشم های جهان، متعلق به او بوده و بس! تازه این مرد سنش زیاد نبود! اما ماهان باید از من هم دو سه سالی بزرگتر باشد! آن قدر که به خوبی درگیر مشکلات گذشته بود تا آن بلا را به سر من بیاورد! سرم را آهسته به چپ و راست تکان دادم. نه این مرد ماهان نبود. گرچه اگر بود، خیلی از مشکلات من حل می شد اما حالا... گیج تر شده بودم. طاها با تکانی که خورد، من را متوجه شرایط کرد. پسر بدی به نظر نمی رسید اما نباید به این سادگی اعتماد می کردم.
- طاها؟!
تنه ی بزرگش را کمی تکان داد تا به عقب نگاه کند:

@romangram_com