#شاهین_پارت_101
- برو شرکت طاها ...
طاها حرفی نزد و فقط صدای موتور ماشین باز هم بلند شد. سرم روی پشتی صندلی افتاد و باز هم غرق در گذشته شدم. می خواستم یکی، یکی رفتارهای نازنین را بازبینی کنم تا بفهمم چه چیزی پشت تمام این اتفاقات است.
- آقا رسیدیم ...
هم زمان با بلند کردن سرم، چشمانم را هم باز کردم تا به ساختمان شرکت برسم . طاها زیر چشمی از آینه من را می پایید. اه کشان، در ماشین را باز کردم و گفتم:
- ممنونم، ببخشید درگیرت کردم ...
طاها قصد جواب داشت اما سرم را نزدیک تر بردم و ادامه دادم:
- نمی خوام کسی متوجه کاری که امروز کردیم باشه... متوجه ای؟
- بله، خیالتون راحت ....
- حتی به خانواده ات و نزدیک ترین کست هم نگو!
طاها سرش را با اطمینان بالا و پایین کرد:
- باشه چشم آقا، حتما
از ماشین پیاده شدم و طاها هم کنارم ایستاد:
- اگر می خواین من تا خونه برسونمتون؟ می تونما !
لبخند بی رنگ و رویی به رویش زدم و ریموت درب پارکینگ را از جیب کتم بیرون کشیدم :
- نه برو! شنبه می بینمت
طاها تنها لبخندی زد و من به سمت پارکینگ راه افتادم. اما یک باره چیزی به ذهنم رسید . زمانی که برگشتم، طاها همچنان کنار ماشین ایستاده و نگاهم می کرد. گویی متوجه ی خواسته ام شد که فاصله ی میانمان را پر کرد و جلوی در پارکینگ رو به رویم ایستاد. به چشمانش زل زدم. دنبال ِ اعتماد می گشتم که این روزها سخت تر به دست می آمد. هنوز مردد بودم که طاها پرسید:
- چیزی شده؟ هر کمکی از دستم بر بیاد می تونم انجام بدم...
باید تصمیم می گرفتم و فعلا طاها تنها کسی بود که می توانست ازعهده ی خواسته ام بر بیاید. نگاهی به دور و برمان انداختم و به ماشینش اشاره کردم:
- بریم تو ماشین یه کم باهات حرف دارم!
طاها به آنی پشت فرمان نشست و من هم روی صندلی جلو، کنارش. کمی به سمتش برگشتم و بی مقدمه گفتم:
- یکی می خواد منو بدجور زمین بزنه طاها!
ابروهایش بالا رفت:
@romangram_com