#ستاره_ام_بمان_پاییزان_پارت_295


خبری از کوشا بر جانش افتاده بود. او چه می کرد؟ حالش خوب بود؟ آیا

فراموشش کرده بود؟ چنان این وسوسه قدرتمند بود که پاییزان ناخودآگاه

دست به سوی تلفن برد. به سختی سعی کرد با نفسش مبارزه کند، ولی

دلتنگی اش به قدری شدید بود که عاقبت با دستی لرزان شماره آنها را گرفت.

نمدی دانست اگر شخصی غیر از کوشا پاسخگوی تلفن باشد باید چه واکنشی نشان

دهد. چند بوق ممتد و سپس شنیدن صدای گرم و آشنای او نفسی از سر آسودگی

کشید. در پاسخ سلام او با صدایی که از شوق می لرزید شروع به احوالپرسی

کرد.

__________________

کوشا با بهتی که از صدایش به خوبی آشکار بود، بی توجه به سوالات پیاپی

او فقط پرسید: ((باورم نمی شه... بعد از پنج ماه...برمی گردی؟))

پاییزان مکثی کرد و صادقانه گفت: ((نمی دونم...هنوز کسی از برگشتن


romangram.com | @romangram_com