#ستاره_ام_بمان_پاییزان_پارت_296
حرف نمی زنه. تو چه می کنی؟))
((مثل همیشه به شرکت می رم و کار می کنم. کار و کار وکار...همین. تو
چطور پاییزان؟))
((من هم مشغولم. آن قدر مادربزرگ برای هر روز برنامه تدارک می بینه که
به زحمت نفس می کشم. امروز هم به دیدن یکی از دوستانشون رفتند و من در
هتل تنهام... نسیم و اشکان چطورند؟))
کوشا با شوق خندید و گفت: ((خوبند. در تدارک مراسم عروسی هستند.
کمتر از یک ماه دیگه مانده. اگه تا اون موقع برگردی همه ما خوشحال می شیم
در مراسم شرکت کنی.))
چیزی سخت قلبش را فشرد. چطور کوشا آن قدر خونسرد و راحت حرف
می زد. برای چه مثل یک دوست عادی که مدتهاست ندیده اش با او صحبت
می کند. بین آن دو که چیزی بیشتر از یک دوستی عادی گذشته بود. پس چرا...
چرا...چرا...راست می گفتند که از دل برود هرآنکه از دیده برفت. فکرش که
romangram.com | @romangram_com