#ستاره_ام_بمان_پاییزان_پارت_294
به خانه اش بریم. می توانم از حالا چهره مبهوتش را تجسم کنم.)) و خنده ریزی
کرد.
پاییزان به سمت تختش رفت و گفت: ((اگه اشکالی نداره، من فردا صبح
همراه شما نمی آم. می خوام کمی استراحت کنم.))
خانم افشار خواست چیزی بگوید، ولی منصرف شد. شانه هایش را با
بی تفاوتی بالا کشید و گفت: ((اشکالی نداره.)) و نگاه مرموزی به آقای افشار
انداخت.
صبح روز بعد خانم و آقای افشار برای دیدار از دوستشان از هتل خارج
شدند. پاییزان پس از صرف صبحانه روی صندلی کنار پنجره نشست و بی هدف
چشم به بیرون دوخت. خیلی کم پیش می آمد که این چنین تنها باشد. از تنهایی
هیچ خوشش نمی آمد. سکوت حاکم برفضا او را بی اختیار در خاطراتش فرو
برد. دستبند زیبایش را لمس کرد. غمی سنگین راه گلویش را بست. با اندوه
چشم از پنجره برگرفت و به تلفن خیره شد. وسوسه ای شدید برای گرفتن
romangram.com | @romangram_com