#ستاره_ام_بمان_پاییزان_پارت_293


پاییزان نفسی عمیق کشید و گفت: ((نمی دانم چرا یکدفعه دلم برای

شهرمون تنگ شده!))

آقای افشار که در حال مطالعه نقشه شهر بود سرش را بلند کرد و گفت:

((شاید چون اینجا و مردمش تا حد زیادی شبیه خودمان هستند. اغلب موها و

چشمهای تیره دارند. من بر خلاف تو فقط در اینجا احساس غربت نمی کنم.))

پاییزان سر تکان داد و از پشت پنجره کنار رفت. روی مبل نزدیک آقای

افشار نشست و با کنجکاوی چشم به نقشه دوخت. مدتی به سکوت گذشت که

خانم افشار گفت: ((افشار اگر موافقی فردا صبح به دیدن ثریا بریم، خیلی وقته

او را ندیدم.))

آقای افشار نگاه معنا داری به پاییزان انداخت و پرسید: ((نشانی و شماره

تلفنش را داری؟))

((دارم ولی می خوام غافلگیرش کنم. به نظرم فردا صبح ، همه بی خبر


romangram.com | @romangram_com