#ستاره_ام_بمان_پاییزان_پارت_292

در حالی که سرش را میان موهای او فرو برده بود گفت: ((مواظب خودت

باش. نمی دونی از دیدنت چقدر خوشحال شدم عزیزم.)) و در حالی که در دل

می اندیشید پاییزان چقدر به کاوه شباهت دارد از او دور شد.

پاییزان گاهی احساس می کرد سوار قطار تندرویی شده که ایستادنش محال

است. هر وقت می خواست مکثی کند و موقعیتش را بسنجد، خانم افشار و

برنامه های تمام نشدنی اش جلوی رویش سبز می شد و او را بی اختیار دنبال

خودش می کشید. آقای افشار پیشنهاد کرده بود به ایتالیا بروند و قطار تندروبا

عجله و هیچ مخالفتی به آنجا می رفت. در واقع مگر می توانست مخالفتی هم

بکند. فقط در تمام مسیر اضطراب عجیبی را حس می کرد، اضطرابی که ته دلش

را با قدرت خالی می کرد و او دلیلش را نمی فهمید.

پشت پنجره هتل زیبایشان ایستاد و با دقت به رفت و آمد آدمها خیره شد.

امروز دلتنگی بیش از همیشه آزارش می داد. خانم افشار که متوجه او بود

گفت: (( به چه چیز این طور خیره ماندی غزل جان؟))

romangram.com | @romangram_com