#ستاره_ام_بمان_پاییزان_پارت_291
مدت کوتاهی با آنان بود و پس از تازه شدن دیدارها آنجا را به مقصد مکانی
دیگر ترک می کرد. هنگام جدا شدن از آنان، خانم افشار با محبت او را در
آغوش کشید. بهاره برای او هنوز همان دختر زیبا و شادی بود که قرار بود
به همسری پسرش در آید. او در چهره بهاره چین و چروکهای حاصل از گذشت
زمان را نمی دید. او هنوز همان بهاره جوان و خوشرویی بود که از سالهای دور
به خاطر می آورد.
__________________
خانم افشار در حالی که صورت او را می بوسید به نجوا گفت: (( کمی آرام
بگیر دخترم. این همه سفر تو را خسته نمی کنه؟))
بهاره تبسم محزونی کرد و گفت: ((مثل اینکه در به دری سرنوشت منه
خاله جان، دیگه به آن خو کردم.)) و نگاهی نامفهوم به پاییزان انداخت، سپس
با دلتنگی غریبی او را محکم در آغوش کشید.
romangram.com | @romangram_com