#ستاره_ام_بمان_پاییزان_پارت_286

((حدود نیم ساعت دیگه.))

((راستی غزل جان، این دستبند زیبا هدیه پدربزرگه؟))

پاییزان اندوهگین دستبندش را لمس کرد.((نه...))

وسردرگم ماند چه بگوید.

خانم افشار در حالی که می خندید گفت: ((پس هدیه سهند است. تعجب

می کنم او این مبلغ گزاف را برای خرید چنین دستبند ظریف و گران قیمتی از

کجا آورده. مثل اینکه هم سلیقه اش تغییر کرده و هم ضوع مالی اش.)) و باز

خندید.

پاییزان برخاست و نگاهی به جمعیت انداخت. آهسته به سمت

شیشه هایی رفت که بدرقه کنندگان پشت آن ایستاده بودند. حس غریبی به او

می گفت کوشا می آید. با دقت جمعیت را از نظر گذراند و نا امید برگشت. تمام

مدت با اضطراب در محوطه قدم زده بود. صدای مسئول اطلاعات در فضا

پیچید. پرواز شماره 215 به مقصد لندن....

romangram.com | @romangram_com