#ستاره_ام_بمان_پاییزان_پارت_285
اعتقاد ندارم. افسانه همیشه افسانه است، هیچ وقت حقیقت نداره عزیزم.))
در حالی که اشکهایش را از روی گونه می سترد از جا بلند شد و به او
نگریست، بی آنکه قادر باشد کلامی به زبان بیاورد. قدم به قدم از او دور شد،
سپس با سرعت دوید. آن قدر دوید تا نفس بریده و بی توجه به عابران به زمین
خورد. همان جا آخرین قدرتش را از دست داد و با صدای بلند از ته دل
گریست.
__________________
((خب، تمام وسایل رو تحویل دادم.))
آقای افشار با خوشرویی به نوه اش نگریست که بی تابانه قدم می زد. خانم
افشار روی صندلی نشسته بود و به مسافران پرهیاهو نگاه می کرد.
پاییزان کنارش رفت و پرسید: ((به چیزی احتیاج ندارید مادربزرگ؟))
((نه متشکرم، پروازمان چه ساعتی است؟))
romangram.com | @romangram_com