#ستاره_ام_بمان_پاییزان_پارت_284
اشک به کوشا نگاه کرد.خواست چیزی بگوید، ولی نتوانست.
کوشا با صدای غمگینی گفت: ((چند وقت پیش به مناسبت عید برات
خریدم و با پس اندازم، متعلق به توست، نه هیچ ## دیگه. امروز می خواستم
به خونتون بیام و از هرکسی که جوابم رو داد خواهش کنم فقط اینو به تو بده.))
صدایش در بغضی که در گلو داشت خاموش شد. به سختی ادامه داد:
می تونم دستت کنم؟))
پاییزان سر تکان داد و اشک روی گونه اش سرازیر شد. کوشا هم مانند او
بی صدا می گریست و اشکهایش بی مهابا روی دستبند زیبا فرو می چکید. قلاب
دستبند را محکم کرد و نفسی از سر آسودگی کشید.
((حالا مطمئنم گاهی یاد من می افتی، همین برام کافیه، من هیچ وقت
فراموشت نمی کنم. امیدوارم همیشه خوشبخت و خوشحال باشی. حالا فرق
نمی کنه اینجا یا جای دیگه. این برام از هر چیز با ارزش تره.)) سپس سرش را به
سوی آسمان بلند کرد و گفت: ((یادته برام داستان ستاره ها رو گفتی. دیگه بهش
romangram.com | @romangram_com