#ستاره_ام_بمان_پاییزان_پارت_287
آقای افشار به سویش آمد و گفت: ((شماره پرواز ما را اعلام کردند. عجله
کن و به مادربزرگت برای سوار شدن به هواپیما کمک کن.))
پاییزان عجولانه گفت: ((الان می آم.))
آقای افشار متوجه بی تابی او شده بود گفت: (( منتظر چه هستی؟))
صدای مسئول اطلاعات دوباره در محوطه پیچید. پاییزان امیدوارانه
به سمت شیشه دوید. اشتباه نکرده بود. کوشا پشت شیشه ایستاده بود و دنبالش
می گشت. مجبور شد چندبار با دست به شیشه بکوبد تا او را متوجه خود کند.
کوشا با دیدن او آسوده خاطر خندید. دسته گلی زیبا در دست داشت. صدایشان
به خوبی به هم نمی رسید.
کوشا با فریاد گفت: ((خیابونها خیلی شلوغ بود. آن قدر دست و پام رو گم
کرده بودم که نمی دونستم چی به عنوان هدیه بیارم. فکر کردم گل خوبه،
ولی حالا متوجه شدم کسی برای بدرقه گل نمی آره!)) و مظلومانه شانه هایش را
romangram.com | @romangram_com