#ستاره_ام_بمان_پاییزان_پارت_270

می لرزید. نفهمید چه می کند. وقتی به خودش آمد که داشت می گفت:

((می دونی قضیه چیه؟ من و تو از نظر خانوادگی با هم هیچ تناسبی نداریم. اگه

خودت هم خوب نگاه کنی متوجه این چیزها می شی. به خاطر همینه که از

ازدواج با تو پشیمون شدم.))

هنگامی که حرفهایی که بی اختیار به زبان رانده بود به پایان رسید. تازه

متوجه شد چه گفته، لحظه ای خودش هم مهبوت ماند. کوشا نیز ناباورانه به او

چشم دوخته بود. پاییزان طاقت دیدن غم واندوهی که آرام به صورت

کوشا می نشست را نداشت.چشمهایش از اشک داغ شد و بدنش گر گرفت.

خواست فریاد بزند و بگوید هرچه گفته دروغ محض است و کوشا عزیزترین

شخص زندگی اوست و کوشا را از جانش بیشتر دوست دارد،که کوشا اگرهیچ

چیز هم نداشت برای او فرقی نمی کرد... اما نتوانست.

کوشا دست به زیر چانه او برد و سرش را به سمت بالا آورد. چشمهای او

نیز مثل خودش از اشک می درخشید.

romangram.com | @romangram_com