#ستاره_ام_بمان_پاییزان_پارت_269
چند قدمی پیمودند کوشا در حالی که سر به زیر انداخته بود با لحنی
جدی گفت: ((به من حقیقتو بگو، اگه مشکل تو اینه که آمادگی ازدواج نداری، با
هم نامزد می مونیم تا تو آمادگیش رو پیدا کنی.)) و روبه روی او ایستاد و حلقه
را به سمت پاییزان گرفت.
پاییزان احساس می کرد در مخمصه بدی گرفتار شده. دست و پایش را گم
کرد. فکر این قسمت را نکرده بود. با اخلاقی که از کوشا سراغ داشت فکر
می کرد با گفتن این حرفها قانع می شود. قدمی به عقب برادشت و دستهایش را
در جیب پالتویش فرو کرد.
((شاید من هیچ وقت آمادگی ازدواج پیدا نکنم.))
صدای فریاد کوشا او را از جا پراند. ((وقتی می گم بهانه می آری برای همینه.
به خودت هم ثابت شد دروغ می گی؟))
پاییزان از این سماجت او عصبی شده بود. تمام بدنش از شدت فشار
romangram.com | @romangram_com