#ستاره_ام_بمان_پاییزان_پارت_268
باشی.))
پاییزان پاسخی نداد. هیچ وقت کوشا را آن قدر عصبی و خشمگین ندیده بود.
چند دقیقه ای در سکوت سپری شد. پاییزان حلقه را به سمت او هل داد و با
صدایی که از بغض دورگه شده بود گفت: (( هرچی بود گفتم. اگه دنبال دلیل
دیگه ای هستی به تو اطمینان می دم که هیچ چیزی جز اون چیزهایی که گفتم
نیست. اگه این مدت هم ازت دوری می کردم فقط به خاطر این بود که بتونم
خوب فکر کنم... کوشا، زندگی مشترک شوخی نیست. اگه نتونم تو رو
خوشبخت کنم پس دلیلی هم برای ازدواج وجود نداره. من همه فکرهامو
کردم. ما نمی تونیم با هم ازدواج کنیم.))
کوشا با خشونت دست او را گرفت و گفت: ((بلند شو... می خوام قدم بزنم.))
پاییزان خواست مخالفت کند، ولی کوشا با چنان نگاه خشمگینی به او
خیره شده بود که ناچار قبول کرد. موقع بلند شدن از سر میز، کوشا حلقه را
برداشت و در حالی که بازویش را می فشرد او را به سمت در راند.
romangram.com | @romangram_com