#ستاره_ام_بمان_پاییزان_پارت_267


بگیرد.

((فراموش نکردم، ولی این چیزها هیچ کدوم مهم نیست، چون به قول

خودت انجام نشد. چیزی که اهمیت داره اینه که من به این نتیجه رسیدم و

در تصمیمم هم جدی ام.))

کوشا به پشتی صندلی تکیه داد و در حالی که لبش را می جوید با نگاه

مشغول برانداز کردن او شد.

((حقیقتو بگو پاییزان...تو خوب می دونی من چقدر از دروغ متنفرم.))

پاییزان دستهایش را بهم فشرد و نیم نگاهی به حلقه اش کرد که روی میز

قرار داشت. گفت: ((حقیقت همینه که گفتم... اگه تو هم به من علاقه مندی

راضی به اذیت...))

کوشا نگذاشت او حرفش را تمام کند. پوزخندی زد و گفت: ((این حرفهای

کلیشه ای رو به من تحویل نده. من بچه نیستم پاییزان. فکر می کردم منوشناخته


romangram.com | @romangram_com