#ستاره_ام_بمان_پاییزان_پارت_271


((چرا زودتر به من نگفتی...))

پاییزان هیچ نگفت. مطمئن بود با اولین جمله ای که به زبان بیاورد

اشکهایش هم سرازیر خواهد شد.

کوشا با افسوس و صدایی بغض آلود ادامه داد: ((آن قدر دوستت داشتم که

حاضر بودم برای راحتی و آسایش تو دست به هر کاری بزنم.آن قدردوستت

داشتم که فقط تو رو می دیدم. خواسته تو، خواسته من شده بود.آسایش تو،

آسایش من بود و خوشبختی تو خوشبختی من... ولی افسوس.))

دست کوشا فرو افتاد. پاییزان، هم چنان سرش پایین بود و به سختی با

ریزش اشکهایش مبارزه می کرد.

کوشا بی آنکه چیزی بگوید از او روی گرداند و رفت. پاییزان که ازشدت

بغض در گلویش نمی توانست نفس بکشد اجازه داد تا اشکهایش به روی گونه

بغلتد. به کوشا چشم دوخت که با شانه هایی لرزان کم کم در انتهای خیابان از


romangram.com | @romangram_com