#ستاره_ام_بمان_پاییزان_پارت_263
به نظر می آمد و صورتش در هاله ای از غم فرو رفته بود.
کوشا پس از مدتی، لبخند کم رنگی به لب آورد و گفت: (( اشکان مطمئن بود
که تو با نسیم راحت تر از من حرف می زنی. البته نمی خواستم حرفش روقبول
کنم، ولی خوب،مثل اینکه حق با او بود.))
پاییزان عجولانه گفت: ((نه، این طور نیست. فقط حرفهای نسیم باعث شد
تردیدم رو کنار بگذارم.))
کوشا بی آنکه دلیلش را بداند متوجه شد از این حرف او دلش فرو ریخت.
سعی کرد آرامشش را حفظ کند. مشخص بود پاییزان می خواهد چیزی را به او
بفهماند. نفس عمیقی کشید... نه... دلیلی نداشت نگران باشد. نسیم گفته بود
پاییزان با صحبت های او قانع شده و امروز برای حل مشکل آمده، پس چرا این
اضطراب دست از سرش برنمی داشت.
به زور لبخندی زد و گفت: ((پس اگه خدا بخواد منو هم در جریان قرار
romangram.com | @romangram_com