#ستاره_ام_بمان_پاییزان_پارت_264
می دی. می خوام امروز همه کدورتها از بین بره.))
پاییزان چشمهای زیبایش را به چشمهای او دوخت و گفت: (( من از تو هیچ
ناراحتی ندارم.))
کوشا با خنده گفت: (( خوب چه بهتر، درست مثل من. پس حالا می خوام
به من اعتماد کنی و راحت حرف بزنی. فکر کنم حق دارم دلیل رفتارت رو
در طول این مدت بدونم.)) و سکوت کرد و نشان داد منتظر است تا پاسخش را
بشنود.
پاییزان آب دهان خود را به سختی فرو داد و تمام قدرتش را جمع کرد و
گفت: (( من نمی تونم با تو ازدواج کنم.)) وحلقه زیبای نامزدیش را که درمشت
می فشرد روی میز گذاشت.
کوشا هیچ نگفت. فقط مبهوت چشم به پاییزان دوخت و دهانش از حیرت
باز ماند. احساس می کرد این کلمه ها برایش مفهومی ندارد و قادر به درکشان
نیست. ضربان قلبش شدت پیدا کرد و دانه های درشت عرق روی پیشانی اش
romangram.com | @romangram_com