#ستاره_ام_بمان_پاییزان_پارت_262

پاییزان با اضطراب غیر قابل وصفی به انتظار نشسته بود. احساس می کرد

بدنش از داخل در حال منجمد شدن است. دستهایش را به هم فشرد و آب

دهانش را به سختی فرو داد. زیر چشمهایش از بی خوابی گود رفته وصورتش

رنگ پریده به نظر می رسید. صبح، پیش از خارج شدن از خانه با دیدن

تصویرش در آینه یکه خورده بود. آن چنان اضطراب و نگرانی به او خیره شده

بود که چشمهایش گشادتر از حد معمول به نظر می آمد. خواست با کشیدن

چند نفس عمیق پیاپی کمی از فشار عصبی اش کم کند، اما با دیدن کوشا که با

چهره ای خندان و دسته گلی زیبا در کافی شاپ را گشود نفس در سینه اش حبس

ماند. پاییزان به او خیره شد. احساس کرد کوشا هم لاغر شده، ولی مانند گذشته

هنوز جذاب و خوش قیافه به نظر می رسید.

کوشا احوالپرسی گرمی کرد و دسته گل را مقابلش روی میز گذاشت و

کنارش نشست. چند دقیقه بی هیچ کلامی به او خیره شد. تغییراتی که در وی

مشاهده می کرد برایش قابل باور نبود. پاییزان بسیار رنگ پریده و نحیف

romangram.com | @romangram_com