#ستاره_ام_بمان_پاییزان_پارت_243


اندوهی عمیق بر دلش چنگ زد و بی اختیار با نگاهی حاکی از سپاس به چشمهای مهربان و پر از شعف کوشا نگریست. ضربان قلبش شدت یافت و هاله ای از غم صورتش را پوشاند. چشمهایش از داغی اشکهایش می سوخت.

«پاییزان با صدایی بغض آلود خستگی را بهانه کرد و سعی کرد خودداری اش را حفظ کند و آرام باشد. نباید به این سرعت شکست را می پذیرفت. سر به زیرا انداخت و سکوت کرد. قادر به حرف زدن نبود. ترس از اینکه تمام نقشه هایش بر آب شود وادارش می کرد تا هر چه زودتر این دیدار را به پایان برساند. وانمود کرد بی حوصله شده.

کوشا منظورش را فهمید. سر تکان داد و گفت: «می دونم که این مدت خیلی خسته شدی. کاش اجازه می دادی کمکت کنم، ولی اگه این طور راحت تری حرفی ندارم.»

پاییزان چیزی نگفت. کوشا در حالی که به او می نگریست گفت: «مواظب خودت باش، تماس می گیرم.»

پاییزان با بی تفاوتی گفت: « من وقت صحبت کردن ندارم. خیلی گرفتارم. هر وقت تونستم خودم با تو تماس می گیرم.» و تمام تلاشش را کرد برای اینکه بتواند این مطلب را با سردی و بی میلی ادا کند. از یکه ای که کوشا خورده متوجه شد در این کار موفق بوده.

صدای اندوهگین کوشا در گوشش پیچید.

«چرا به من نگاه نمی کنی؟»

پاییزان سکوت کرد.

«نمی خوام باری بر مشکلاتت اضافه کنم. هر وقت راحت بودی تماس بگیر. منتظرم.»

اشکان را صدا زد و هر دو با پاییزان خداحافظی کردند و از او دور شدند.

با رفتن آنها و بسته شدن در، بی اختیار اشک بر صورت پاییزان جاری شد. نمی توانست باور کند که توانسته کوشا را این طور بی رحمانه برنجاند. آرام آرام روی برفها قدم بر می داشت و سعی کرد فکر کند. با دکتر مادربزرگ به تنهایی صحبت کرده بود. او با لحن قاطعی تاکید کرده بود: من تنها توصیه ای که می توانم بکنم این است که کوچکترین هیجان و عصبانیتی او را از پا در می آورد و آن رفت...

پاییزان ایستاد و به رد پاهایش در برفها خیره ماند. چهره چروکیده مادربزرگش مقابل چشمهایش مجسم شد. صورتی که یک طرف آن نیمی از اعصاب خود را از دست داده بود. به محبتهایی بی پایان آن دو موجود پیر و مهربان فکر کرد و به علاقه بی حد آن دو به او. عکس پدرش را که چندی قبل از ازدواج، او را میان پدر و مادرش نشان می داد به خاطر آورد. قاب عکسی زینت بخش دیواری از هال خانه بود پاییزان مدتها به عکس پدرش خیره ماند. در چشمهای کاوه چنان محبت بی شائبه ای موج می خورد که حتی پاییزان از داخل قاب می توانست آن را حس کند. نمی دانست اگر پدرش زنده بود به خاطر این بلایی که بر سر مادربزرگ آورده بود چطور با او برخورد می کرد. آیا او را می بخشید؟ آیا می توانست چشم بر خودخواهی او ببندد؟ پاییزان با پشت دست اشکها را از روی گونه زدود. ای کاش سهند کنارش بود. او را در آغوش گرمش می کشید و با صدایی آرام بخش به او اطمینان می داد همه چیز درست خواهد شد. چقدر دلش هوای دست پر مهر مادرش را داشت که بر پیشانی تب دارش قرار بگیرد و سپس آرام او را صدا بزند. او چشم بگشاید و مادر بگوید: «بلند شو عزیزم، بلند شو. کابوس به پایان رسیده... ولی افسوس. نگاهی به زمین انداخت، هیچ اثری از رد پاها باقی نمانده بود.


romangram.com | @romangram_com