#ستاره_ام_بمان_پاییزان_پارت_244

امتحانات به پایان رسید. در طول آن مدت هیچ تماسی از طرف پاییزان گرفته نشد می دانست پاییزان آن ترم را حذف کرده و در خانه به پرستاری از خانم افشار مشغول است. کوشا برخلاف قولی که داده بود نتواست بر دلتنگی اش فایق آمد و چند بار تماس گرفت که تنها یک بار موفق شد با او صحبت کند. همان یک بار هم پاییزان آن قدر خشک و نامهربان حرف زده بود که پس از خداحافظی برای فرار از نگاه کنجکاو دیگران و حلقه اشکی که در چشمهایش می درخشید به خارج از خانه پناه برد.

اشکان حال او را می فهمید و با پریشانی سعی می کرد دلداری اش بدهد، ولی او هم کار چندانی از دستش ساخته نبود. غم و اندوه کوشا خیلی عمیق تر از دلسوزیهای اشکان بود. آرام با او هم گام شد و در سکوت به تماشایش نشست. وقتی حال کوشا آن قدر خراب شد که از رفتن به دانشگاه و دادن امتحان سر باز زد اشکان با گفتن، اگر پاییزان بداند تو تصمیم به امتحان دادن نداری خیلی ناراحت می شود، او را وادار کرد تا امتحانهایش را بدهد.

کوشا نفس عمیقی کشید. چقدر همه چیز زود گذشت. حالا آنها آماده می شدند تا به خواستگاری نسیم بروند. شوق و ذوق اشکان قابل تصور نبود. چند بار پیاپی روی کوشا را بوسید و با شور و شوق سر به سر کیارش می گذاشت و کیارش مرتب به او سفارش می کرد سنگین و موقر باشد. احساس می کرد تا پایان مراسم خواستگاری از ترس حرکات و رفتار اشکان چند بار تا پای مرگ خواهد رفت، به همین دلیل هر پنج دقیقه یک بار رفتار هایی که او باید در پیش می گرفت، را گوشزد می کرد و او را به مقدسات سوگند می داد که با آبروی آنها بازی نکند. اشکان از سر به سر گذاشتن با کیا لذت می برد. حرکات و لحن او



بر خنده اش می افزود و همین مسئله باعث می شد کیارش بیش از پیش کلافه شود.

پس از تهیه دسته گلی زیبا به خانه نسیم رسیدند. زمانی که خانم فرجاد زنگ در را فشرد اشکان آرام در گوش کیا گفت: «از ترس نفسم در حال بند آمدنه. قربان دستت کیان جان، هروقت اوضاع ناجور شد به تو اشاره می کنم تا به من تنفس مصنوعی بدی.»

کیارش با اخم و نگاهی غضب آلود برای آخرین بار سفارشات خود را به او تأکید کرد و کمی از اشکان فاصله گرفت. تنها کوشا می دانست در زیر لبخند بی خیال و چهره خونسرد اشکان چه غوغایی برپاست. برای همین آرام دستش را فشرد و با لحن اطمینان بخشی گفت: «خیالت راحت، همه چیز به خوبی پیش می ره.»

اشکان نگاهی حاکی از قدرشناسی به او انداخت. با باز شدن در و استقبال گرم پدر و مادر نسیم دیگر فرصت نیافتند حرفی بزنند.

خانواده فرجاد و اشکان به اتاق پذیرایی راهنمایی شدند و هر کدام روی روی مبلی جا گرفتند. نسیم دو خواهر بزرگ تر از خود داشت که هر دو ازدواج کرده بودند. آن دو و شوهرانشان به میهمانان معرفی شدند و پس از تعارفات و صحبتهای معمول، با پیوستن نسیم به جمع، اشکان که تا آن لحظه در زیر نگاههای کنجکاو دو شوهر خواهر بسیار معذب شده بود قوت قلب یافت و مشغول نوشیدن چای شد.

کوشا، مادر و پدر نسیم را افرادی اجتماعی و خونگرم یافت، ولی احساس چندان خوشایندی نسبت به خواهران وی و همسرانشان نداشت. نسیم از هر دو خواهر خود زیباتر بود و چالهایی که هنگام خندیدن در دو طرف صورتش پیدا می شد چهرهای با نمک و دوست داشتنی پیدا می کرد. موهای فرو مجعدش که تا روی شانه می رسید در جذابیت او بی تاثیر نبود. از نگاههای گاه و بی گاه او به اشکان پی می برد که او هم به اشکان علاقه مند است.

صحبتها روال معمولی را می پیمود که شوهر خواهر بزرگ نسیم رو به اشکان پرسید: «رسم است در این گونه مراسم، فرد به همراه خانواده اش به خواستگاری می ره، آن طور که ما متوجه شدیم، شما به همراه دوستانتون آمدید. شما مشکلی با خانواده تون دارید؟»

کوشا متوجه شد صورت اشکان به سرخی گرایید.

خانم فرجاد نگاهی از سر مهر به اشکان کرد و به کمکش شتافن. گفت: «همان طور که خودتون فرمودید اشکان دوست پسر کوچک من است، اما این دوستی که از زمانهای قدیم آغاز شده، حالا شکل سابق خود رو از دست داده و اشکان تبدیل به یکی از اعضای خانواده ما شده. اگه محبت من نسبت به او بیشتر از پسران خودم نباشه، مطمئن باشید کمتر هم نسیت. خانواده اشکان از چند سال پیش به خارج از کشور رفتند و ساکن همان جا شدند. او علاقه ای به رفتن نداشت، به همین دلیل تصمیم گرفت همین جا بمانه و به تحصیلش ادامه بده. البته هر سال پدر و مادرش برای دیدار او به ایران می آیند و صد البته هم در جریان مراسم خواستگاری و قصد اشکان برای ازدواج به طور کامل قرار دارند.»

romangram.com | @romangram_com