#ستاره_ام_بمان_پاییزان_پارت_242

چند دقیقه بعد آن دو با لباسهای گرم از خانه خارج شدند. مسافتی را پیاده طی کردند، بعد با تاکسی به سمت خانه افشارها حرکت کردند. هنگامی که جلوی در خانه از ماشین پیاده شدند اشکان مثل هر بیننده دیگری که برای اولین بار آن خانه را می دید با حیرت چشم به آن دوخت.

کوشا با تردید گفت: «نمی دونم کار درستی کردیم به اینجا آمدیم یا نه.»

اشکان که مبهوت عظمت و زیبایی خانه شده بود آب دهانش را فرو داد و گفت: «چرا اشتباه کرده باشیم. اگه بهاران خانم بی حوصله باشه با ما که تعارف نداره. ما از خودمون پذیرایی می کنیم و بعد هم زحمت رو کم می کنیم. ایشون هم می تونه به استراحت بپردازه.»

با تشویق اشکان، او دستش را به سمت زنگ برد و فشار مختصری بر آن وارد کرد. صدای زنانه ای پاسخ آنها را داد و او حدس زد باید پروانه باشد. خودش را معرفی کرد. پروانه با گفتن چند لحظه منتظر باشید، آنها را پشت در نگه داشت. پس از چند دقیقه در باز شد و پاییزان که خود را در پالتوی کرم رنگی پوشانده بود با حیرت نمایان شد

کوشا از دیدن او هیجان زده شده بود و با صدایی که از ذوق می لرزید پشت سر هم از او احوالپرسی می کرد. قلب پاییزان هم ار این دیدار او به سرخی گرایید و برق زیبایی در چشمهایش می درخشید. پاییزان به اشکان هم خوش آمد کفت، ولی کلامی به عنوان تعارف و دعوت آن دو به داخل خانه به زبان نیاورد. اشکان کمی از آن دو فاصله گرفت و خودش را به ساختن گلوله های برفی و پرتاب آنها سرگرم کرد.

کوشا آرام گفت: «دلم برات تنگ شده بود خانم من، شما که حالی از ما نمی پرسید. گفتم بیام ببینمت.»

احساس کرد خوشحالی زود گذری را در چهره او دید، اما پاییزان فوری نقاب بی تفاوتی بر صورتش زد و گفت: «متشکرم.»

لحنش درست همان بود که کوشا را می ترساند. خالی از مهر و عطوفت. پاییزان جدال سختی را با خودش آغاز کرده بود. تنها چند روز از تصمیمی که گرفته بود می گذشت و با توجه به شدت علاقه ای که به کوشا داشت نمی داست قادر به ادامه بازی خواهد بود یا نه. دلش برای دیدن او پر می کشید و دلتنگی آزارش می داد. تمرین کرده بود تا با او این گونه آزار دهنده صحبت کند. هروقت در آینه به تصویرش می نگریست از چشمهایش که حقیقت را فریاد می زد به شدت وحشت می کرد. تنها راه چاره را در آن دیده بود که هر زمان با کوشا به سردی رفتار کند. کوشا همچنان با لبخند به او نگاه می کرد. حس مطلوب و خوشایندی نداشت، ولی سعی کرد در کلامش آن را آشکار نکند. با مهربانی پرسید: «حال مادربزرگت چطوره؟ به خانه آوردیش؟»

پاییزان همچنان که سر به زیر انداخته بود گفت: «هنوز نه...»

«درسهات در چه وضعیه، مطالعه می کنی؟»

__________________

چهره پاییزان در هم رفت و گفت: «فکر نمی کنم بتونم امتحانهام رو بدم... باید درسهای این ترم را حذف کنم.»

«می خوای کمکت کنم؟»

romangram.com | @romangram_com