#ستاره_ام_بمان_پاییزان_پارت_235


پروانه با شنیدن این حرف کمی خودش را جمع و جور کرد. گویی یکباره به یاد مصیبت وارده افتاد و شروع به فین فین کرد.

کوشا با اعصابی که هر لحظه بیشتر کش میآمد گفت:«یک لیوان آب قند به من بدید، حال خانم افشار خوب نیست.»

با درآمدن این حرف از دهان کوشا یکدفعه به شدت گریه پروانه افزوده شد و او مویهکنان گفت:«یک مصیبت کم بود که حالا غزل خانم هم بهش اضافه شد.من که فکر نمیکنم این خانه دیگه رنگ خانم بزرگ رو به خودش ببینه.»و شروع به ناله و زاری کرد.

کوشا مجبور شد با صدای بلند از او درخواست آب قند کند.عاقبت هنگامی که پروانه لیوان را به دست او سپرد به نظرش یک قرن آمد.رنگ پاییزان به شدت پریده و بدنش به سردی یخ شده بود.لرزش دندانهایش مانع از این میشد که کوشا آب قند را به او بخوراند.سرانجام با نلاش و زحمت،پاییزان چند جرعهای نوشید. کوشا کنارش نشست وبا تاثر به چهره درمانده او خیره شد.

«مطمئنم هیچ اتفاق بدی برای مادربزرگت نمیافته.خودت رو عذاب نده.»

سپس دست او را در دست گرفت.

پاییزان با بغض گفت:«اگه اتفاقی براش بیفته هیچوقت خودم رو نمیبخشم.»

کوشا با تعجب به او نگریست.«بیماری او تقصیر تو نیست پاییزان! کهولت سن و گاهی یک هیجان کوچک باعث سکته میشه. تو نباید خودت رو سرزنش کنی.پیری محرک خیلی از بیماریهاست.»

از سادگی و بیاطلاعی کوشا لبخندی بر لبانش نقش بست و چیزی نگفت.

کوشا آرام پرسید:«سابقه بیماری داشت؟»

پاییزان سر تکان داد.«نه، فکر نمیکنم.»

«عصبی شده بود؟»


romangram.com | @romangram_com