#ستاره_ام_بمان_پاییزان_پارت_236

پاییزان بی حوصله گفت:«چقدر سوال میکنی کوشا.»

و لرزش دستانش آغاز شد.میترسید کوشا از بحث و جدل میان آنان مطلع شود. کوشا که متوجه حال نامساعد او شد کمک کرد تا به داخل خانه برود.هنگامی که پا در خانه مجلل و باشکوه افشارها گذاشت از حیرت و تعجب لحظاتی بر جای ماند و محو زیبایی خانه شد. زود به خود آمد و فوری پاییزان را کنار شومینه نشاند و خودش هم روبه رویش نشست. از همان اول هم نسبت به این قضیه که چطور پاییزان از او نمیخواهد تا با مادربزرگش آشنا شود متعجب بود. بعدها که داستان زندگی خودش و سمانه را برای او بازگو کرد جواب خیلی از سوالات برایش روشن شد.در قلبش به پاییزان حق میداد تا نتواند این کدورت را با هیچ محبتی از دلش براند. احساس میکرد پاییزان به خاطر مادرش هنوز مشکلات غیرقابل حلی با مادربزرگش دارد. از رفتارش هم اینطور استنباط میکرد که او مایل به صحبت در این باره نیست به همین دلیل اصراری بر آن نداشت. پاییزان را بیش از حد دوست داشت و به نظرش باید با دیده احترام مینگریست.حتی اگر او هیچ فامیل یا خانوادهای هم نداشت برایش تفاوتی نمیکرد. کوشا مدتی را در سکوت و تفکر به این موضوع گذراند. رو به پاییزان که خیره به شعلههای آتش می نگریست گفت:«میخوای بریم بیرون.هرجا تو بگی، شاید اعصابت آرام بشه.»

پاییزان زمزمهوار گفت:«نه، همینجا راحتم. متاسفم که تو رو هم ناراحت کردم.»

کوشا تبسمی کرد و گفت:«این چه حرفیه میزنی،اگه فقط در خوشیها کنارت باشم که نمیتوانم علاقهام رو بهت ثابت کنم. من قول دادم در تمام مراحل زندگی،در تمام شادیها و غمها کنارت باشم. من ناراحت به هم خوردن عقدمان نیستم.فقط طاقت دیدن غم و غصهات رو ندارم.»

جمله آخر کوشا که با صدای گرفته بیان شد قلب پاییزان را از عشق او لبریز کرد.احساس کرد خون گرمی به رگهایش دوید.باصدایی نرم گفت:«متشکرم کوشا...اگه تو رو نداشتم چه میکردم.»

«اگه من تو رو نداشتم چه میکردم.تو تمام زندگی من هستی پاییزان،فقط یک خواهش ازت دارم.»

«بگو،چه خواهشی؟»

__________________

«آن قدر خودت رو به خاطر بیماری مادربزرگت رنج نده،در سن بالا با کمی ناپرهیزی این اتفاقات رخ میده.سعی کن آرامشت رو حفظ کنی تا بتونی در برگرداندن سلامتش کمکش کنی.»

کوشا با صدای گرم و محبتآمیز خود با او حررف میزد و قلب پاییزان را بیش از پیش از امید و عشق لبریز میکرد. پاییزان که از تاثیر مسکن و سخنان آرامبخش او خلسه و آرامش وجودش را فراگرفته بود، چشمهایش را بر هم گذاشت و همچنان که دست کوشا را در دست داشت به خواب رفت.

کوشا مدتی در سکوت به چهرهی معصوم و بیآلایش او نگریست،سپس از پروانه خواست تا پتویی برایش بیاورد.پتو را روی پاییزان کشید و بی سر وصدا از خانه خارج شد.

هنگامی که پاییزان چشمهایش را باز کرد از دیدن خودش روی مبل کنار شومینه تعجب کرد.لحظهای گیج به اطراف نگاه کرد. کمکم هوشیاریاش را به دست آورد و صحنههای غمانگیز جلوی چشمانش جان گرفتند.با عجله پتو را کنار انداخت و پروانه را صدا زد.پروانه با چهرهای محزون جلو آمد.

«آقای فراد کی رفتند؟»

romangram.com | @romangram_com