#ستاره_ام_بمان_پاییزان_پارت_234

کوشا که به دنبال او می آمد فریاد زد:«کجا میری، پاییزان!»

آژیر آمبولانسی که با شتاب به ست خانه می آمد صدای او را در خود محو کرد.خانم فرجاد وکیارش از ماشین پیاده شدند و با حیرت به آمبولانس نگریستند.پاییزان که هنوز در خانه را نبسته بود با وحشت خودش را به دیوار چسباند و برنکار و دو پرستار با عجله به سمت او آمدند.

«منزل افشار؟»

پاییزان با سر تأیید کرد.

خانم فرجاد خود را به کوشا رساند و با نگرانی گفت:«چه شده؟ کسی حالش بههم خورده؟»

کوشا نگاهی با پاییزان انداخت که هنوز به دیوار تکیه داده بود و مبهوت به پرستارها نگاه میکرد گفت:«نمیدونم مادرجان، شما با کیا به خانه برگردید.من اینجا میمونم.»

خانم فرجاد با محبت نگاهی به چهره رنگ پریده پاییزان انداخت و گفت:«مطمئنی وجود من اینجا ضرورتی نداره؟»

کوشا با سر تأیید کرد . خانم فرجاد آهی از سر افسوس کشید و گفت:«بریم کیارش.از صبح احساس میکردم اتفاق بدی رخ میده.» سپس با غم واندوه سوار ماشین شد و آنجا را ترک کرد.

کوشا کنار پاییزان ایستاد. چند دقیقه بعد پرستارها و دکتر، خانم افشار را با برانکار از خانه بیرون آوردند. پاییزان به طرف آنان دوید. رنگ خانم افشار بیش از حد به سپیدی گراییده بود. گوشه دهانش به سمت پایین کشیده شده بود . انگار چهره پرصلابت او یکباره فروریخته و چین و چروکهای صورتش ناگهان عمیقتر شده بود.

پاییزان با صدایی که به سختی شنیده میشد گفت:«چی شده؟ چه بلایی سر مادربزرگم آمده؟»

«سکته کردند خانم،باید به بیمارستان منتقل شوند. فقط باید دعا کنیم دیر نشده باشد.»و دور شدند.

آقای افشار با چهرهای نگران آنان را همراهی میکرد. هنگام خارج شدن از در، ناگهان ایستاد.گویی چیزی را به خاطر آورده باشد رو به پاییزان کرد و با محبت گفت:«تو بمان عزیزم،من زود برمیگردم.کوشاجان مواظب غزل باش.»سپس با عجله به همسرش در آمبولانس ملحق شد.

پاییزان آنقدر به ماشین در حال حرکت نگریست تا تبدیل به نقطهای کوچک شد. هنوز صحنههایی را که دیده بود باور نداشت. چشمهایش را محکم به هم فشرد و دوباره باز کرد. انتظار معجزهای را میکشید که رخ نداد. میخواست وقتی چشم باز میکند وحشت و کابوس به پایان رسیده باشد،ولی چنین نشد. بیاختیار نالهای کرد و زانوانش خم شد. درحال سقوط روی زمین بود که کوشا او را گرفت و با نگرانی کمکش تا روی صندلی در حیاط بنشیند. از شدت اندوه به خاطر پاییزان که به حد پرستش دوستش داشت، دست و پایش را گم کرده بود. به سمت خانه دوید تا کسی را برای کمک بطلبد که ناگهان با پروانه سینه به سینه شد. پروانه که از دیدن غریبهای در خانه وحشتزده شده بود دهانش را گشود تا فریاد بکشد که کوشا فوری گفت: «نترسید، من نامزد خانم افشارم.»

romangram.com | @romangram_com