#ستاره_ام_بمان_پاییزان_پارت_232
آقای افشار در پاسخ او گفت: ((برای عقد غزل به محضر می ریم. شما که در جریان بودید خانم... چطور سوال می کنید؟))
((هنوز هم نمی توانم باور کنم که می خواهید... که می خواهید...)) و بی آنکه جمله اش را پایان دهد با چهره ای اندوهگین روی مبل نشست و به زمین خیره شد.
پاییزان به سویش آمد و کنار پایش روی زمین زانو زد و گفت: ((مادربزرگ، من می دونم شما نگران من هستید، ولی خواهش می کنم به من اعتماد کنید. من و کوشا می توانیم با هم خوشبخت باشیم. کوشا پسر خوبی است و مطمئنم منو دوست داره.))
((نمی فهمی غزل، نمی فهمی... چرا می خواهی دست به این مخاطره بزنی؟ تو می توانی بهترین زندگی را با تضمین خوشبختی صددرصد داشته باشی. من نمی توانم تو را اسیر غم و اندوه ببینم... نمی توانم.))
پاییزان متاثر شد. خوب می دانست هرچه بگوید بی فایده است و مادربزرگ ارزشی برای حرفهایش قائل نمی شود. به ناچار از جا برخاست و به پدربزرگ نگاه کرد که با تاسف سر تکان می داد.
زنگ در به صدا درآمد. خانم افشار ناگهان از جا برخاست و رودرروی او قرار گرفت و محکم گفت: ((من تصمیمم را گرفتم غزل، باید من را زیر خاک کنی بعد با او ازدواج کنی.))
خاطرات گذشته مقابل چشمهایش زنده شده بودند. نگرانیهای بی پایانش برای کاوه و دلتنگیهای همیشگی اش و تنفر از زنی که پسرش را از او گرفت و به کشتنش داد دوباره به یادش آمد. نوه اش می خواست پا جای پای پدرش بگذارد. لعنتی، چرا این دختر این قدر به پدرش شباهت داشت، ولی نه، این بار نمی گذاشت کسی با سرنوشت تنها نوه اش بازی کند.
پاییزان با نگرانی به اف اف خانه نگریست. آقای افشار به سمت او آمد و گفت: ((این حرفها چیه که می زنی خانم... پروانه در را باز کن.))
خانم افشار بی اختیار فریاد کشید:«نمیگذارم خودش را بدبخت کند، نمیگذارم...نمیگذارم.»
آقای افشار دست پاییزان را گرفت و گفت :«بیا غزل جان، بیا، شما هم بر رفتارتان مسلط باشید خانم.این رفتار از شما بعید است.»
خانم افشار به سوی آن دو رفت و گفت:«پشیمان میشوی افشار. به خدا قسم پشیمان میشوی. فراموش کردی که آن زن چطور کاوه را از ما گرفت. دلتنگیها و اشکهایی که برای کاوه ریختی یادت رفته!»
آقای افشار با لحنی خشمگین و پرخاشگرانه رو به او گفت:«خجالت بکش خانم،خجالت بکش...این موضوعها چه ربطی به هم دارند. این چندروز خواب و خوراک را به این دختر حرام کردی. یک لحظه راحتش نگذاشتی، آخر چرا؟ اگر من برای کاوه دلتنگ بودم به این دلیل بود که هر پدری برای فرزندش دلتنگ میشه. مثل شما از خودخواهی و افکار مسموم نبود که برای کاوه میگریستم، من به حال خودم ، به حال آن زن بیگناه گریه میکردم. به خاطر شما و احترام به شما مجبور بودم دوری ازتنها پسرم را جان بخرم. در حالی که اگر رفتار اشتباه شما نبود میتوانستیم در کنار هم به خوشی زندگی کنیم، ولی کینهات نسبت به سمانه نا را از هم جدا کرد. چقدر با زبان تلخت او را رنج دادی. شرم نکردی،از خدا نترسیدی؟ آنقدر قساوت قلبت را پوشانده بود که با لذت حاضر شدی مرگ او را بپذیری و از هر کمکی دریغ کنی. میخواستی انتقام کاوه را بگیری.موفق شدی از سمانه انتقام بگیری؟ حالا آسودهای؟ مطمئنم که اینطور نیست، بلکه عذاب وجدان هم بر آن اضافه شده، چرا خودت را فریب میدی؟ مسبب مرگ کاوه سمانه نبود این سرنوشت بود که او را از ما جدا کرد. میفهمی؟ سرنوشت . نه سمانه و نه بهاره هیچکدام نمیتوانستند نقشی در این قضیه داشته باشند، ولی تو بیجهت سالها با این افکار ذهنت را مسموم کردی. من به جای تو از روی این دختر و داییاش شرمندهام. کاوه سمانه را دوست داشت و من تا آخرین لحظه عمر برایش احترام قائل بودم و او را مانند فرزندم دوست داشتم.»
romangram.com | @romangram_com