#ستاره_ام_بمان_پاییزان_پارت_231


نسیم حرفش را قطع کرد و گفت: ((شاید این تغییر رفتارش موقتی باشه. من برای بعضی از مسائل اهمیت زیادی قائلم. نمی تونم لحظه ای با شخصی که همه چیز رو به شوخی می گیره سر کنم.))

کوشا با لحن پر محبتی گفت: ((همان طور که خودتون هم گفتید شما اشکان رو خوب نمی شناسید و شناختی که ازش در کلاس داشتید هم شناختی ساده و سطحی است. اشکان چنین آدمی نیست. او فقط بیش از حد شوخه و شوخیهاش هم از بی فکری اش سرچشمه می گیره، مطمئن باشید همین علاقه وافرش به شما باعث شده چشم اشکان به روی خیلی از حقایق باز بشه. چند روز پیش که با هم صحبت می کردیم می گفت باورم نمی شه گاهی چنین حرکات بچگانه ای می کردم. او خودش هم متوجه اشتباهاتش شده و سعی می کنه آنها رو رفع کنه.))

نسیم تبسمی کرد و چالهای روی گونه اش نمایان شد.

کوشا گفت: ((خیلی حرفها هست که او و شما باید به همدیگر بزنید و از نظرات هم مطلع بشید. می تونم به شما قول بدم که اشکان هر کاری که در توانش باشه برای جلب رضایت شما انجام می ده.))

((خودش کجاست؟))

کوشا با لبخند گفت: ((فکر می کنم پشت ماشینی، درختی، چیزی قایم شده. می تونم به اشکان بگم شما راضی هستید تا او همراه خانواده مزاحم تون بشه؟))

لبخند نسیم تکرار شد. ((ولی بعد از امتحانات پایان ترم، فقط خواهش می کنم در دانشگاه، پیش از رسمی شدن موضوع این مسئله را با کسی در میان نگذارد.))

کوشا با خوشحالی گفت: ((خیالتون راحت)) و دوان دوان به انتهای خیابان رفت.

__________________

پاییزان رو به روی آینه ایستاد و به چهره خود لبخند زد. شال سفید رنگ کار شده ای بر سر داشت که زیبایی اش را چند برابر می کرد. برق خاصی در چشمهایش می درخشید. نفسی از سر آسودگی کشید و مقابل آینه چرخی زد و با شادی دستهایش را بر هم کوفت. پدربزرگ با لباس رسمی به او ملحق شد و دست بر شانه او نهاد و در حالی که به تصویرشان در آینه می نگریست گفت: ((هیچ وقت تا این حد تو را خوشحال ندیدم.))

پاییزان لبخند زد، اما چیزی نگفت. آقای افشار که اشک در چشمهایش می درخشید گفت: ((تو زیباترین عروسی هستی که در تمام عمرم دیدم.))

پاییزان قهقه ای از سر شادی زد و گفت: ((شما هم خوش قیافه ترین پدربزرگی هستید که من در تمام عمرم دیدم.)) سپس تصویر خانم افشار از پشت آن دو در آینه منعکس شد. با لحن خشکی پرسید: ((می توانم بپرسم کجا تشریف می برید؟))


romangram.com | @romangram_com