#ستاره_ام_بمان_پاییزان_پارت_219


کوشا ابرویی بالا انداخت و گفت: دوست داری چی بگم؟

-آخه من که نباید بگم منو چطوری دلداری بده.مثلا بگو نه اشکان جان، تو اشتباه می کنی، آخه چه کسی می تونه از چنین پسر خوب و مودب و خوش قیافه ای بدش بیاد... همه از خدا می خوان با چنین فردی... چی می دونم دیگه.. از این حرفها..

کوشا با نگاهی عجیب او را برانداز کرد. گفت:آخه هر چی فکر می کنم می بینم حق داره از تو بدش بیاد.آخه آدم عاقل این طوری رفتار می کنه.تو فرق بین کلاس درس و میهمانی رو نمی فهمی.تو هنوز متوجه رفتار و حرکاتت نیستی.. تو هنوز..

و نگاه به چهره مستاصل اشکان حرفش را قطع کرد.

اشکان که به سختی نفس می کشید با لحنی مایوس گفت:قول می دم رفتارم رو اصلاح کنم.

کوشا شانه ای بالا انداخت و گفت: فکر نمی کنم بتونی با این ذات خرابت کار کنی.

-به خدا می تونم کوشا،قول میدم،قول می دم.

کوشا سعی کرد خونسرد باقی بماند.

-اگه بتونی نتیجه اش رو می گیری.شاید ذهنیت اون هم نسبت به تو عوض بشه، ولی این رو هم بگم.من که چشمم آب نمی خوره.

اشکان پاسخی نداد.در چهره اش حالتی مصمم به چشم می خورد.برق پیروزی در چشمهای کوشا درخشید و لبخند خوشحالی اش رو فروخورد.

نزدیک ساعت ده صبح هر دو در حیاط دانشگاه کنار هم ایستاده بودند. اشکان از هیجان دستها را بر هم می فشرد و هر چند لحظه یکبار نفس عمیقی می کشید.

کوشا زنگی به پاییزان زد و موضوع را به صورت خلاصه با او در میان گذاشت که ناگهان اشکان بازویش را گرفت و با صدایی لرزان گفت:خدای من..آمد، خودشه.


romangram.com | @romangram_com