#ستاره_ام_بمان_پاییزان_پارت_218

و با حرارت و وحشت اضافه کرد:ممکن ازدواج کرده باشه!

اشکان با ناراحتی گفت:مطمئنم ازدواج نکرده،ولی یک موضوع هست که من هنوز به تو نگفتم.

کوشا با نگرانی گفت:چه موضوعی؟

از اول هم باید می دانست که کارهای اشکان یک جایش ایراد خواهد داشت.آخر کدام کار اوبه آدمیزاد می ماند که عاشق شدنش باشد.

اشکان با بغض به سختی دهان گشود و گفت: می دونم از من خوشش می آد! و چنان حالت پر اندوهی به خودش گرفت که کوشا متحیر شد.

جای شکرش باقی بود،او خودش را آماده شنیدن بدتر از اینها کرده بود.

نفس راحتی کشید و سعی کرد اشکان را دلداری دهد.

-هر ## که عاششق می شه و از احساس طرف مقابلش بی خبره مثل تو فکر می کنه...

اشکان قاطعانه سرش را تکان داد و گفت: ولی من مطمئنم... و اتفاقی را که هفته پیش در کلاس افتاده بود و دوباره برایش شرح داد.

کوشا نفس عمیقی کشید و گفت:پس اینطور... وقتی نبودی علی برام ماجرا را تعریف کرد ولی متوجه نشدم این خانم همون نسیم سحری شماست.

اشکان درمانده گفت:حالا فهمیدی چرا می گم از من خوشش نمیاد.

چند دقیقه به سکوت گذشت. اشکان که منتظر شنیدن حرفهای محبت آمیزی از جانب او بود اخم آلود به کوشا نگریست.

-چرا اینطوری به من زل زدی! این هم به جای دلداری دادنه!

romangram.com | @romangram_com