#ستاره_ام_بمان_پاییزان_پارت_217


لبخند شیرینی بر لب علی نشسته بود نشان می داد او در خاطرات گذشته فرو رفته.چند دقیقه بعد ناگهان چهره اش در هم کشیده شد و گفت:لعنت بر آدمهای خودشیرین که چشم دیدن همین خوشی کوچک رو هم ندارند. و بی آنکه منتظر واکنشی شود ادامه داد: چند روز پیش با هم کلاس داشتیم. اشکان طبق معمول مشغول سر به سر گذاشتن با استاد بود. این استاد هم جوانه و هم تجربه ی زیادی برای اداره کلاس نداره.بچه ها می خندیدند و مشخص بود کلاس از دستش خارج شده. در میان همهمه دختری که از ورودیهای جدیده از جایش پا شد و با صدای بلندی گفت: متاسفم که این جماعت اسم خودشون رو دانشجو گذاشتن. ولی حرمتی برای کلاس و استاد قائل نمی شن. قبل از آمدن به دانشگاه همیشه تصویری دیگری از استاد و دانشجو داشتم، ولی جالا متوجه شدم چقدر اشتباه کردم... بعد هم وسایلش رو جمع کرد و با سرعت از کنار ما گذشت. رو به اشکان گفت:شما هم اینجا رو با مهد کودک اشتباه گرفتین.توصیه می کنم یک با دیگر دوره آمادگی رو بگذرونید تا عقده های کودکیتون خالی شه. و در میان بهت و حیرت همه کلاس را ترک کرد.

کوشا با هیجان پرسید: اشکان چیکار کرد؟

-هیچی،مثل آدمهای مسخ شده رفتار کرد.اون ساعت هیچ ## در حال خودش نبود.استاد به هر سختی بود مبحث رو به پایان برد.هیچ کدوم از بچه ها تا آخر کلاس کوچکترین حرفی نزدند. همه در خودشون فرو رفته بودند.

همان موقع اشکان با چهره ای بشاش به آنان پیوست. علی هم چند دقیقه بعد با دیدن یکی از دوستانش آن دو را ترک کرد.

کوشا گفت:از نسیم خبری نشد؟

__________________

-نه،ولی یکی از دوستهاش رو تو حیاط دیدم، گفت ساعت ده با هم کلاس دارند.

کوشا با لحن مشکوکی پرسید:ببینم اشکان جان رابطه تو با این نسیم خانم در چه حده؟

اشکان من من کنان گفت:در حد زیر صفر.

-یعنی چی؟

-می دونی یک کلاس مشترک با هم داریم... فقط همین.

-تا حالا با او صحبت نکردی.نمی دونی نظرش راجب به تو چیه؟ و بی آنکه منتظر پاسخی شود ادامه داد: از شروع ترم تا الان حدود سه هفته گدشته.. راجع بهش تحقیق کردی... شاید نامزد داشته باشه.


romangram.com | @romangram_com