#ستاره_ام_بمان_پاییزان_پارت_216
کوشا با عصبانیت گفت:لابد انتظار داری من هم با تو تا آخرین ساعت منتظر بشینم که شاید ایشون بیاد یا شاید هم نیاد.
-معلومه که انتظار دارم.من که یه رفیق بیشتر ندارن.بعد نگاهی به صورت اخم آلود او انداخت و گفت:حالا بیا به بوفه بریم. می خوام به یه چای داغ میهمانت کنم.
کوشا که با حرص کنار او راه می رفت گفت:دلم می خواد خفه ات کنم.
شیطنت در چشمهای اشکان درخشید و گفت:پس به کیا زنگ بزن تا برای تنفس مصنوعی دادن آماده باشه.
با این حرف،اخمهای کوشا باز شد و خندان به سمت بوفه دانشگاه رفتند.هوای گرمی که داخل بوفه جریان داشت کرخی سرمارا از بدن آن دو خارج کرد.جای دنجی یافتند و مشغول نوشیدن چای شدند که پسری لاغر اندام با موهایی کم پشت از کنارشون گذشت.
اشکان با دیدنش او را به نام خواند و گفت:به به!علی آقا سحر خیز شدید!
پسر با تعجب به پشت سرش نگاه کرد و با دیدن اشکان با خوشرویی به آن دو پیوست.
-من که هر روز همین موقع دانشگاهم... شما اغلب ظهرها ملاقات می کنیم.
اشکان با خنده کوشا را به او معرفی کرد.علی پس از احوالپرسی گرمی،یک لیوان چای از بوفه گرفت و کنار آن دو نشست.طبق معمول کمی از درسها و استادها صحبت شد که موبایل اشکان زنگ زد.برای اینکه صدا را واضح بشنود مجبور شد از بوفه خارج شود.
کوشا سکوت حاکم را شکست و گفت: شما امسال با اشکان آشنا شدید یا از قبل با هم آشنا بودید؟
علی در حالی که جرعه ای از چایش را می نوشید گفت:سال اول با هم آشنا شدیم.هر دو ورودی یک سالیم.ولی متاسفانه امسال فقط یک کلاس با هم داریم.
کوشا که از شنیدن کلمه متاسفانه کنجکاو شده بود گفت: چرا متاسفانه؟
علی خندید و گفت: سال اول که با اشکان کلاس داشتم به شوق او به کلاس می آمدم.آن قدر که شوخ و پر سروصداست که تمام مدت همه رو می خوندونه.حتی استادها هم نمی تونند با او جدی برخورد کنند.هیچ ## شوخیهاش رو به دل نمی گیره.همه دوستش دارند.سال اول یکی از بهترین سالهای دوران تحصیلم بود. آنقدر خوش گذشت که هیچ وقت فراموشم نمی شه.
romangram.com | @romangram_com