#ستاره_ام_بمان_پاییزان_پارت_215


کوشا ناچار از جا بلند شد. هنوز چشمهایش خواب آلود بود. خمیازه کشان همراه اشکان صبحانه خوردند. اشکان فوری لباس پوشید و به اصرار و التماسهای او که می گفت برای رفتند به دانشگاه خیلی زوده اهمیتی نداد. هنگامی که به محیط دانشگاه قدم گذاشتند، تنها تعداد اندکی دانشجو در حیاط آنجا دیده می شد.

اشکان نفس راحتی کشید و رو به کوشا گفت:" حالا موقعش شده که هدفم رو از آوردن تو به اینجا بگ. بله...هدف از آوردن تو ملاقات با نسیم خانمه. می خوام به تو نشونش بدم، فقط از قبل یک چیز رو در سرت فرو می کنی. هر وقت نسیم خانم رو دیدی می خوام مثل یک ادم تحصیل کرده و با شعور رفتار کنی. دیگه سفارش نکنم ها."

کوشا از لحن پدرانه اشکان حرصش گرفته بود با شیطنت گفت:" آهان...خب...از قدیم گفتند کوه به کوه نمی رسه، ولی آدم به ادم می رسه. یادت رفته

__________________

چه رفتارهای مزخرفی از خودت نشان دادی وقتی پاییزان رو دیدی.مراسم خواستگاری رو بگو...چند بار تا پای سکته رفتم و برگشتم.حالا نوبت من که تلافی کنم.

اشکان ملتمسانه گفت:این چه حرفیه من فقط برای شادی مجلس و رستگاری روح دو جوان این شوخیها رو کردم.جان اشکان اذیتم نکن. نسیم با بهاران خانم شما خیلی فرق داره. و وقتی دید اخمهای کوشا درهم کشیده شد با عجله گفت:نه به جان کوشا منظورم اینه که بهاران خانم جنبه شوخی داره.ولی این نسیم خانم ما شوخی و سربه سر گذاشتن سرش نمی شه.

حالا این نسیم خانم با جذبه کی به دانشگاه می آن تا از نزدیک افتخار آشنایی با ایشون را پیدا کنیم؟

اشکان شانه ای بالا انداخت و گفت: نمی دونم.

مثل اینکه سطل آبی یخ روی سر کوشا ریخته بودند. دهانش از تعجب باز ماند و باناباوری گفت: چی نمی دونی؟

اشکان با بی خیالی گفت:نه نمی دونم.

-منظورت اینه که تو نمی دونی نسیم امروز چه ساعتی کلاس داره،با این حال منو از ساعت شش صبح آوردی دانشگاه! و با حسرت به رختخواب گرمش اندیشید.

اشکان درحالیکه از دیدن چهره عصبانی و کلافه کوشا خنده اش را پنهان می کرد گفت: ببین کوشا جان نکته اینجاست که من نمی دونم نسیم خانم چه ساعتی کلاس داره ولی می دونم امروز به دانشگاه می آد.فقط ساعتش رو نمی دونم.


romangram.com | @romangram_com