#ستاره_ام_بمان_پاییزان_پارت_214

صدایی کیارش از پشت در بلند شد." بس کنید، چرا نمی گذارید بخوابم."

اشکان ساکت شد و دوباره شروع به سرفه های پر سر و صدایی کرد:" اخ، کیارش جان، نفسم گرفته. قران دستت یک تنفس مصنوعی به ما بده." و چون صدایی نشنیدند هر دو زدند زیر خنده.

چند دقیقه بعد هر دو آرام به خواب رفتند.

صبح زود کوشا با صدای اشکان از خواب برخاست. هنوز چشمهایش درست باز نشده بود که اشکان شروع به غر غر کرد.

" خیلی دیر شده، آخه از همان اول باعث بدبختی من شدی کم بود که حالا هم در اوان یک زندگی مشترک رویایی و شاعرانه هم دست از سرم برنمی داری."

کوشا با چشمهای نیمه باز به او نگریست." با منی؟"

" بله با خود جناب آقای کوشا فرجاد هستم. شما به غیر از من و خودت شخص دیگه ای رو در این اتاق می بینی؟"

کوشا خمیازه ای کشید و گفت:" چرا اول صبحی غرغر می کنی...به قول خودت در اوان یک زندگی مشترک رویایی خوب نیست اأم غرغر کند."

"غرغر می کنم چون دیرمون شده، چون بدبخت شدیم."

" مگه ساعت چنده؟

"پنج و سی و نه دقیقه."

کوشا متحیر و گیج چند لحظه به او خیره ماند، سپس با ناباوری پرسید:" ساعت چنده؟ پنج و سی ونه دقیقه صبح! تو از حالا منو بیدار کردی! هوا رو ببین هنوز تاریکه. بعد می گی دیرمون شده. ببینم اشکان نکنه به ما دروغ گفتی دانشگاه می ری. لابد توی یک کله پزی کار می کنی و برای رد گم کردن گفتی دانشگاه می رم! آخه این موقع صبح همه جا جز محل کار سرکار تعطیله!"

اشکان که دست به سینه بالای سر او ایستاده بود گفت:" اگر فرمایشات گوهربارتون تمام شده از جاتون بلند شید تا بریم دانشگاه." و پتو را از روی او کنار زد.

romangram.com | @romangram_com