#ستاره_ام_بمان_پاییزان_پارت_213
کیارش که سعی می کرد پای خود را آزاد کند رو به کوشا گفت:" بیا این دیوانه رو از من جدا کن. مگه نمی بینی چه مزخرفاتی می گه!"
کوشا که سعی می کرد خنده اش را پنهان کند به سمت اشکان رفت که با سماجت پای کیا را گرفته بود. کیارش نفس راحتی کشید و بی آنکه حرف دیگری بزند به سرعت اتاق را ترک کرد.
اشکان نگاهی به کوشا انداخت و گفت:" از حالا گفته باشم اگه از بی اکسیژنی بمیرم، قبول نمی کنم به من تنفس مصنوعی بدی...نه، اصرار نکن، التماس هم فایده نداره."
کوشا که زیر پتو می رفت گفت:" نترس، من هیچ وقت چنین حماقتی نمی کنم. حالا تا همسایه ها رو بیدار نکردی بیا بخواب."
اشکان کنار او دراز کشید و با خمیازه ای بلند گفت:" راست می گی، زودتر بخوابیم بهتره، چون فردا صبح زود باید بیدار بشیم."
" بیدار بشیم؟ من فردا صبح هیچ کاری ندارم و می خوام تا ظهر تو رختخواب بمان و استارحت کنم."
"حرفش رو هم نزن...باید با من به دانشگاه بیای."
"چی؟ دانشگاه..." و با لحن مشکوکی پرسید:" برای چه کاری؟"
" کارش رو وقتی آمدی می فهمی."
" فکرش رو هم نکن که بتونی من ودر نقشه های پلیدت شریک کنی ها."
اشکان در جایش نیم خیز شد و تهدیدکنان گفت:" نمی آی؟ باشه، خودت خواستی..." سپس با صدای بلند شروع به خواندن کرد." آی نسیم سحری صبر کن، اشکان را با خود ببر از این دیار، آی نسیم سحری..."
صدای اشکان کم کم اوج می گرفت. کوشا با دستپاچگی پشت سر هم تکرار می کرد:" شوخی کردم، می ام، به جان اشکان می آم، همه رو بیدار کردی."
romangram.com | @romangram_com