#ستاره_ام_بمان_پاییزان_پارت_220
کوشا به سرعت خداحافظی کرد و مسیر نگاه او را دنبال کرد.دختری با لباس ساده و چهره ای روشن با چشم و ابروی قهوه ای تیره به سمتشان می آمد.ظریف و ریز اندام بود و با سری افراشته از کنارشان عبور کرد.حتی نیم نگاهی هم به آنها نینداخت.
اشکان پس از چند لحظه به سمت نیمکتی رفت و با بی حالی خودش را روی آن رها کرد.
کوشابه او پیوست و پرسید: خودش بود؟
اشکان با صدایی که به سختی شنیده می شد گفت:خودش بود. سپس با چهره ای مستاصل به کوشا نگریست. گفت: کوشا مطمئنم عاشق شدم. حال و روزم رو نگاه کن. خدای من بدبخت شدم.
کوشا با خنده گفت:حالا چرا بدبخت؟
-چرا؟ اشکان از دست رفت.دیگه اشکان عاقل نیست.دیگه این اشکان اون اشکان سابق نیست«
کوشا با محبت کنارش نشست.گفت:»وقتی میگم هیچ چیزت به آدمیزاد نرفته برای همینه...بلند شو خودت رو جمع و جور کن.ای بابا، کم از دست تو دردسر داشتم حالا هم عاشق شدنت بهش اضافه شد.بلند شو...«
اشکان هیچ نمیگفت و فقط درمانده و ناراحت به روبرویش چشم دوخته بود.با شروع کلاس اشکان،کوشا از او خداحافطی کرد و به سمت خانه حرکت کرد.می دانست آنروز ظهر پاییزان،ناهار را با او ومادرش صرف میکند.
سر میز ماجرا را مفصل برایشان شرح داد.
خانم فرجاد با نگرانی گفت:»میترسم اشکان بی جهت خودش رو امیدوار کنه،شادی با توجه به اتفاقات پیش آمده این دختر او رو نپذیره.«
کوشا جرعه ای آب نوشید و گفت:»نمیدونم، اما نکته مثبتش اینه که اشکان تصمیم گرفته بعد از این سر کلاس مودب و سنگین باشه.«
پاییزان با خنده پرسید:»میتونه سر قولش بمونه؟«
کوشا هم با خنده جواب داد:»اگه عشقش واقعی باشه که موفق میشه،در غیر این صورت فرق بین عشق و هوس رو هم میفهمه.«
romangram.com | @romangram_com