#_ستاره_پنهان__پارت_261
من هم خندیدم. دوباره به حرف اومد: تو که می خواستی رژیم بگیری سحر خانوم!
-به اندازه ی کافی تو این مدت حرص خوردم. احتیاجی به پیاده روی نیست.
بازوم رو کشید و گفت: می خوای ب*غ*لت کنم؟
هنوز می خندید و من با اخم ازش فاصله گرفتم.
-همه ش منتظر بهانه ای!
کمی بعد به دو تا گودال کنار هم زیر یه درخت بزرگ رسیدیم. به نظر زیاد قدیمی نمی اومد. میعاد به من که بالای گودال ایستاده بودم گفت: صبر نکن. وقت نداریم.
-این ها چی اند؟
حرکت کردیم و گفت: به هوای گنج کندند. اینجا جزء چند تا روستاییه که به گنج داشتن معروفه. هر کی از راه رسیده یه ناخنکی زده. حتی از طرف دولت و میراث فرهنگی و... کله گنده ها.
-جدی؟ من نمی دونستم. آخه وسط دشت؟!
-هر جا که یه نشونه ای باشه. یا گنج نامه داشته باشه. به امامزاده ها هم رحم نمی کنند. این اطراف پر از گودال های تازه و کهنه ست.
-چیزی هم پیدا کردند؟
-به احتمال زیاد.
موقع توضیح دادن شبیه معلم های مهربون تاریخ می شد. دوباره پرسیدم: چرا این روستا؟
جواب داد: اینجا بن بسته. یعنی جاده ش تا روستاهای دیگه ادامه نداره. مردم برای رسیدن به شمال باید از این کوه ها پیاده مسافرت می کردند. جاده هاش هنوز هم هست برای توریست هایی که می خوان اینجور مسافرت ها رو تجربه کنند... اگه بخوای یه بار با هم میریم. چادر می زنیم. کلی عکس و فیلم می گیریم...
-بی خیال! من همین یه ذره رو موندم. بیام وسط کوه؟
-خیله خب. بی ذوق! تازه ما که قرار نیست با هم بمونیم.
romangram.com | @romangram_com