#_ستاره_پنهان__پارت_260


عمه رو به میعاد گفت: همین کارها رو کردی دیگه! ببرش بیرون، یه دور بزنید.

میعاد اخم کرد و من با خنده وارد اتاق شدم که لباس بپوشم. همزمان گفتم: میام احوال حاج محمد رو بپرسم!

ماشین رو توی آخرین نقطه ای که جاده خاکی فرعی ادامه داشت، پارک کردیم و میعاد گفت: بقیه رو باید پیاده بریم.

پیاده شدیم. خورشید توی آسمون صاف بود و آفتاب کوه ها و دشت های اطراف رو می پوشوند. توی دشتی که به دامنه ی کوه می رسید حرکت می کردیم. به گفته ی میعاد مردابی که دنبالش بودیم توی کوهپایه بود. قسمتی از دشت رو با دست نشون داد و گفت: اونجاست.

-چقدر دوره.

-بهت که گفتم نیا.

حس کردم ناراحته. با تعجب نگاهش کردم و گفتم: الان این یعنی چی؟

-چی؟

-ناراحتی؟

-نباشم؟ چرا جلوی بقیه حرف من رو زمینمیندازی؟... وقتی چیزی میگم بگو چشم.

خندیدم و گفتم: حالا که چیزی بینمون نیست ولی اگر بود من درستت می کردم! انگار خیلی بهت رو دادند.

لبخند محوی زد و گفت: اگر حرف گوش کن بودم که نمیومدم خواستگاریت.

-مرسی از لطفی که در حقم کردی!

خندید و پالتوش رو در آورد. آفتاب داغی بود.

اون قسمت دشت رو که نشون داده بود؛ از سمت شمال به یه کوه و از سمت شرق به کوه دیگه ای می رسید. منظره ی اطراف هنوز حالت زم*س*تونی داشت و از بهار و سرسبزی خبری نبود. به کوهی که از کنارش به موازای 500 متری حرکت می کردیم اشاره کردم و گفتم: مطمئنی این ور نیست؟

خندید و گفت: چون اون ور نزدیک تره؟

romangram.com | @romangram_com