#_ستاره_پنهان__پارت_262


-دقیقاً.

-کجا بودم... آها. این مسافرها گاهی تو راه دچار خطر می شدند. مثل دزد ها یا سقوط یا بار زیاد. جنس ها و پول هاشون رو یه جایی بین دشت و کوه ها پنهان می کردند و یه چیزی رو نشونه میذاشتند. تا بعداً برگردند ولی هیچ وقت برنمی گشتند.

-اسگل ها.

-حتی بعضی دزدهای گردنه ای جنس هاشون رو یه جا جمع می کردند که بعداً بفروشند. بعضی ها از طرف حکومت تحت تعقیب بودند.

-جالبه. آدم یاد چهل دزد بغداد می افته.

خندید و گفت: اتفاقاً خیلی هاشون روی محل مخفی کردن طلسم میذاشتند.

یه جوری نگاهش کردم که معنی «خفه بابا» می داد. خندید و چیزی نگفت. دیدم دوباره پسرخاله شده و دستش دور شونه ی منه، دور شدم و گفتم: رعایت فاصله ی ایمنی!

-جریمه هم داره؟

-شک نکن.

مدتی توی سکوت گذشت. کم کم داشتیم به درخت ها نزدیک می شدیم که نشونه ی آب بود. ای کاش حداقل یه کلاه همراهمون بود. آفتابش خیلی می سوزوند. پرسیدم: پس گردنبند و جنس های دیگه باقی مونده ی همون گنجه؟

-آره. لابد بقیه رو همون موقع ها فروختند.

-پس چرا ما بچه پولدار نیستیم؟

میعاد لبخند زد و من گفتم: دنبال یه گودالیم؟

-یه گودال یا یه چیز خاص تو اطراف مرداب.

مشمای توی دستش رو تکون داد و گفت: اگه به جاش برسیم، با این ها قراره یه کارهایی کنیم.

-این چیه؟

romangram.com | @romangram_com